به محتوای اصلی بروید

آیا جنبش پهلوی همزادِ انقلاب اسلامی است؟

آیا این دو موجود ظاهراً در جنگ، در لایه‌ای عمیق‌تر، از یک الگوی روانی و اخلاقی مشترک پیروی می‌کنند؟

در این نوشته، هشت الگویی را بررسی می‌کنیم که در زیرِ شعارهای آتشین پنهان مانده‌اند: زبانِ جنگ، آزمونِ دوگانه‌ی وفاداری، سیاستِ شهید‌پروری، ناتوانی در دیدنِ نقشِ خود، جست‌وجوی ناجی، میل به غلبه بر دیگری به‌جای فهمیدن، وضعیتِ استثناییِ دائمی، و نابینایی نسبت به زخمِ جمعی. اگر هشت الگو را کنار هم بگذاریم، نکته‌ای چشمگیر و مهم آشکار می‌شود: در عمقِ ماجرا، این دو موجودِ به‌ظاهر دشمن شاید بسیار شبیه‌تر از آن باشند که خودشان مایل‌اند بپذیرند.

آیا جنبش پهلوی همزادِ انقلاب اسلامی است؟

در لحظه‌های تنش و درگیری، انسان‌ها معمولاً به دنبال وضوح می‌گردند. ذهن انسان‌ها به‌طور طبیعی به سمت داستان‌های ساده کشیده می‌شود: داستان‌هایی با خمیر‌مایه‌ی قهرمان و شرور، رهایی و سرکوب، پیروزی و شکست. در چنین دوران‌هایی، فضای عمومی اغلب زیر سلطه‌ی شعارها، بیانیه‌ها و روایت‌های احساسی و حماسی قرار می‌گیرد. این روایت‌ها ممکن است در ظاهر کاملاً در تقابل با دشمن خود باشند. اما اگر کمی مکث کنیم، در آنها ذوب‌نشویم و از زاویه‌ای وسیع‌تر به آن‌ها نگاه کنیم، لایه‌های دیگری در زیر آنها نمایان می‌شوند.

این مقاله دعوتی است به نوعی نگاه متفاوت. به‌جای آن‌که فقط بر محتوای شعارهای سیاسی تمرکز کنیم — یعنی این‌که هر طرف درباره‌ی خود و دشمنش چه می‌گوید و چه استدلال‌هایی دارد — می‌توانیم به الگوهای فکری و رفتاری زیرِ کلمات نگاه کنیم: شیوه‌های فکر کردن، واژگانِ احساسی، پیش‌فرض‌های اخلاقی و حالت‌های روانی‌ای که از اساس این جنبش‌های سیاسی را شکل می‌دهند.

وقتی از زاویه‌ای بازتر نگاه کنیم، چیزی غیرمنتظره کم‌کم خود را نشان می‌دهد. با وجود تقابل شدید در ظاهر، به نظر می‌رسد لفاظیِ پیرامون جنبش پهلوی و گفتمان انقلابی جمهوری اسلامی از الگوهای عمیقاً مشابهی در یک سطح مشترک آگاهی سرچشمه می‌گیرد.

این مشاهده قرار نیست محکوم کردنِ افراد یا گروه‌ها باشد. بسیاری از این الگوهای احساسی و عاطفی از رنج واقعی، زخم‌های تاریخی و آسیب‌های جمعی ریشه می‌گیرند. تفکر انقلابی اغلب از دلِ تجربه‌ی تحقیر، خشم و امیدهای بر باد رفته بیرون می‌آید. توجه به این زمینه می‌تواند کمک کند که با فروتنی به موضوع نزدیک شویم، نه با قضاوت.

۱. ادبیات جنگی و انقلابی

هر دو روایت به‌شدت به ادبیات جنگ و انقلاب تکیه دارند، و زبان اشاره‌ای است به الگو‌های فکری و روحی شکل دهنده‌ی آن.

در این الگوی فکری، جهان به دوگانه‌های متضاد تقسیم می‌شود: دوست و دشمن، مقاومت و خیانت، میهن‌دوست و خائن، سلطه‌گر و رهایی‌بخش. سیاست، و حتی گفت‌وگو، به میدان نبردی تبدیل می‌شود که هدف اصلی در آن شکست دادن یا درهم شکستنِ نیروی مقابل است. وقتی این چارچوب بر تفکّر جمعی مسلّط می‌شود، حالتِ غالب همان حالتِ جنگجو است: تهاجمی، آماده‌ی بسیج در برابر تهدید، در پیِ پیروزی و ذوب‌شده در آرمان مشترک زیر یک پرچم مشترک.

اما انسانیت فقط یک چهره ندارد. جنگ‌جویی تنها الگوی رفتاری ما نیست. جامعه می‌تواند خود را بر پایه‌ی الگوهای دیگری هم سامان دهد: درمانگر، پرستار، شنونده، حکیم یا میانجی‌ بالغ. این الگوها بر ترمیم رابطه‌ها، فهمِ دیدگاه‌های گوناگون و بازسازیِ آهسته‌ی اعتماد میان آدم‌هایی با نگاه‌های متفاوت، و ترمیم زخم‌های روحی تأکید دارند. با این حال، ادبیات درمان و شنیدن و درک‌کردن در فضایی که هر اختلافی در آن به نبردی میان مرگ و زندگی تعبیر می‌شود، نمی‌تواند نفس بکشد و یا راهی بیابد.

۲. «یا با مایی یا بر ما»

وقتی جهانِ یک جامعه به میدان جنگ تبدیل شد، گام بعدی تقریباً خودبه‌خود از راه می‌رسد: تفکرِ دوگانه و دسته‌بندیِ دوگانه. آدم‌ها به دو اردوگاه تقسیم می‌شوند: کسانی که با جنبش‌اند و کسانی که علیه آن‌اند. جایی برای میانِ این دو باقی نمی‌ماند. تردید، ظرافت در قضاوت یا نداشتنِ قطعیت، به‌تدریج به‌عنوان ضعف یا خیانت دیده می‌شود.

زبانِ سوءظن خجالت را کنار می‌گذارد: خائن، عامل، وسط‌باز، ناظرِ ساده‌لوح، همراهِ دشمن. «او هم از خودشان است… معلوم است از کجا آب می‌خورد…»

این وضعیت در بسیاری از فضاهای انقلابی آشناست. از میوه‌های درخت انقلاب است. آنچه جلب توجه می‌کند این است که همین الگو چقدر راحت در میان جنبش‌هایی هم ظاهر می‌شود که خود را نقطه‌ی مقابلِ نظامی می‌دانند که با آن می‌جنگند. وقتی وفاداری به جنبش باید مدام اثبات شود، گفت‌وگو و گسترش آگاهی تقریباً ناممکن می‌شود.

۳. شهید‌پروری و سیاستِ شمارشِ کشته‌ها

یکی دیگر از الگوهای مشترک، نحوه‌ی استفاده از رنجِ انسانی و جانِ انسان در لفاظیِ سیاسی است.

مرگ‌ها به استدلال تبدیل می‌شوند. عزاداری به نمایشِ قدرتِ سیاسی. تعداد کشته‌ها به مدرکی برای حقانیتِ اخلاقی بدل می‌شود. یادِ قربانیان برای تقویتِ درستیِ یک آرمان یا خاموش کردنِ صدای مخالف به کار گرفته می‌شود.

به نظر می‌رسد هر دو سو، هرچند به شیوه‌های متفاوت، در همین منطق حرکت می‌کنند. جمهوری اسلامی دهه‌هاست که شهادت را به یکی از ستون‌های اصلیِ مشروعیتِ خود بدل کرده است؛ از کشته‌شدگانِ جنگ با عراق تا قربانیانِ انقلاب. اما در سوی مقابل نیز گاه ساختاری مشابه دیده می‌شود: نام‌ها و چهره‌های کسانی که در اعتراضات جان باختند، نه فقط برای یادآوری و سوگواری، بلکه به‌عنوان ابزاری در نبردِ روایت‌ها و برای کسبِ برتری در میدانِ افکار عمومی به کار گرفته می‌شوند. در چنین فضایی، جمله‌ی «ما کشته داده‌ایم» می‌تواند از دعوتی به تأملِ مشترک، به ابزاری برای بستنِ بابِ گفت‌وگو تبدیل شود.

در این میان، چیزی عمیقاً تلخ و دردناک رخ می‌دهد. رنجِ انسانی — چیزی که باید فروتنی و شفقت را ژرف‌تر کند — در رقابتی روایی بر سرِ اقتدارِ اخلاقی جذب و مصرف می‌شود و به ابزاری در جنگِ سیاسی فروکاسته می‌شود. قربانی دیگر فقط یک انسان با زندگی، رنج و آرزوهای یگانه‌ی خود نیست، بلکه به نمادی در خدمتِ یک پیام  و یک جنبش بدل می‌شود. و شاید همین بخش، یکی از تلخ‌ترین جلوه‌های این الگوی مشترک باشد.

۴. نپذیرفتنِ نقشِ خود در این جنگ قدرت

در درگیری‌های به‌شدت دوقطبی، هر طرف معمولاً خشونت را چیزی می‌بیند که کاملاً از سوی طرف مقابل تولید می‌شود.

اما درگیری‌ها به‌ندرت تا این حد ساده‌اند. وقتی هزاران نفر در اعتراض‌ها، سرکوب یا جنگ کشته می‌شوند، معمولاً با زنجیره‌ای پیچیده از تشدید، کنش و واکنشِ متقابل روبه‌رو هستیم که فضای جنگی را پدید آوردند. پذیرفتنِ این پیچیدگی به معنای یکسان دانستنِ مسئولیت‌ها نیست. فقط یعنی بپذیریم که کنشگران سیاسی نیز ــ گاه بی‌آن‌که خود بدانند ــ در ساختن و پرداختن این فضا‌ها سهیم باشند که به تراژدی می‌انجامد.

وقتی هر طرف اصرار دارد که هیچ مسئولیتی، حتی به‌طور جزئی، بر عهده ندارد، چیزی عمیق‌تر از اختلاف سیاسی آشکار می‌شود. چنین موضعی می‌تواند نشانه‌ی نوعی تنگ‌شدنِ افقِ آگاهی باشد؛ وضعیتی که در آن ارزشِ ذاتیِ هر جانِ انسانی کم‌کم از دید محو می‌شود.

در این وضعیتِ محدودشده‌ی آگاهی، رنجِ افراد آرام‌آرام پشتِ انتزاعِ «مبارزه» پنهان می‌شود. زندگی‌ها به نماد بدل می‌شوند، تراژدی‌ها به آمار، و یگانگیِ هر داستانِ انسانی در پس‌زمینه‌ی روایت بزرگ‌تری از پیروزی، مقاومت یا رهایی از بند استبداد ناپدید می‌شود. وقتی درگیری تقریباً فقط با این زبان جنگی و سیاست‌زده فهمیده شود، تخیّلِ اخلاقی هم کوچک‌تر می‌شود. پرسش دیگر این نیست که بر سرِ انسان‌ها چه می‌آید، بلکه این است که کدام طرف جلو می‌رود و کدام طرف عقب می‌ماند و پیروزی کی می‌رسد.

کسانی که چنین چارچوب‌هایی را می‌سازند و تکرار می‌کنند ــ رهبران سیاسی، صداهای رسانه‌ای، فعالان و تحلیل‌گران و پیروان جنگ‌طلبی ــ اغلب از روی باور واقعی این کار را انجام می‌دهند. اما در همان حال، بی‌آن‌که خود بدانند، در ساختن فضایی سهیم می‌شوند که در آن این تنگ‌شدنِ افقِ آگاهی عادی جلوه می‌کند. زبانِ مبارزه‌ی دائمی، پیروزیِ کامل و دشمنِ مطلق، کم‌کم گفت‌وگوی جمعی را به سطحی پایین‌تر و واکنشی‌تر می‌کشاند.

«جنگ جنگ است دیگر. آزادی هزینه دارد.» – رضا پهلوی

در چنین فضایی، همدلی دشوارتر می‌شود، تأمل و پرسشگری به چشمِ ضعف و حتی خیانت دیده می‌شود، و پیچیدگیِ تجربه‌ی انسانی کنار زده می‌شود تا روایت‌هایی ساده‌تر و خشن‌تر جای آن را بگیرد. تراژدیِ ماجرا اینجاست که زبانی که در آغاز قرار بود مردم را علیه بی‌عدالتی بسیج کند و آنها را آزاد کند، اگر بی‌پرسش باقی بماند، همان انسانیتی را که می‌خواست از آن دفاع کند، زیر چکمه‌های انقلابی خود له می‌کند.

۵. جست‌وجوی ناجی

الگوی مشترک دیگر، اشتیاق به یک چهره‌ی قهرمانِ مرکزی است، یک منجی، یک رهبر که باید در رکاب او ذوب شد.

به‌جای آن‌که جامعه به‌عنوان مسئولیتِ توزیع‌شده، نهادسازیِ صبورانه و بلوغِ مدنی دراز مدّت تصور شود، بسیاری از روایت‌های انقلابی به سمت این تصور می‌روند که یک فردِ خاص ظهور می‌کند، ملّت را یکپارچه می‌کند و آن را به دوران تازه‌ای می‌برد.

تاریخ نمونه‌های زیادی از این الگو پیشِ روی ما می‌گذارد. در تحولاتِ اواخر دهه‌ی ۱۳۵۰، تخیلِ انقلابی مردم امیدِ بسیار زیادی به روح‌الله خمینی بست؛ کسی که به‌طور گسترده به‌عنوان راهنمایی سیاسی دیده می‌شد که می‌تواند طاغوت را به زیر بکشاند و عدالت و کرامت را بازگرداند. ما شاهد باز‌تولید همان الگو هستیم، چرا که سطح آگاهی جمعی هنوز همان سطح آگاهی «انقلابی» است.

این گرایش به سیاستِ ناجی‌محور در جوامعی که گرفتار بحرانِ عمیق‌اند دیده می‌شود. این گرایش هم از اشتیاق می‌آید و هم از فرسودگی روحی؛ از این آرزو که شاید کسی، جایی، بالاخره بتواند این آشوب را از طرفِ ما حل کند و از یوغ ستم آزادمان کند. اگر چه این آرزو و این فرسودگی روحی بسیار قابل درک است، اما خواستگاه قربانی‌کردن مسئولیّت‌جمعی بر پای «ناجی‌خواهی» نه در آگاهی و بلوغ جمعی که در نابالغی است.

۶. قدرت به‌مثابه «غلبه کردن بر» دیگری نه «فهمیدن با»

شباهتِ عمیق‌ترِ دیگر به نحوه‌ی تصورِ خودِ قدرت برمی‌گردد. ساختار معنایی قدرت و تعریف قدرت در ناخودآگاه جمعی.

در بسیاری از روایت‌های انقلابی، قدرت یعنی تواناییِ غلبه بر موانع، دشمنان و دگر‌اندیشان. قدرت با سلطه‌ی بر دیگری سنجیده می‌شود؛ با توانِ شکست دادنِ مخالف و تحمیلِ نظمی تازه. این فهم از قدرت به‌شدت در اندیشه‌ی سیاسیِ مدرن جا افتاده است و مختص جامعه سیاستژده ایرانی نیست. موانع چیزهایی دیده می‌شوند که باید درهم کوبیده شوند، کنار زده شوند یا از میان بروند. خودِ زبان هم اغلب حالتی مکانیکی پیدا می‌کند: مشکل باید از سر‌راه برداشته شود، نظام باید سرنگون شود، دشمن باید نابود شود.

اما بعضی از ناظرانِ فرهنگِ مدرن، از جمله متفکرانی مانند استیون جنکینسون، اشاره کرده‌اند که این شیفتگی به «غلبه کردن بر» شاید در واقع نشانه‌ی محدود شدنِ تخیّل باشد. وقتی هر چالش فقط چیزی دیده شود که باید شکستش داد، امکان‌های دیگر از نظر ناپدید می‌شوند. اما اشکالِ دیگری از قدرت هم وجود دارند؛ قدرتی که به‌جای «غلبه کردن بر»، از راهِ «فهمیدن با» و یا «افزایش خودآگاهی» عمل می‌کند. این قدرت از دلِ گفت‌وگو، شکیبایی، بلوغِ فرهنگی و گسترشِ تدریجیِ آگاهی درونِ جامعه پدید می‌آید. قهرمان‌پرور و شهید‌پرور نیست. شعار و پلاکارد و پرچم در دست نمی‌چرخاند. در یک فضای جنگی ذوب این‌طرف یا آن‌طرف نمی‌شود.

دگرگونی‌هایی که بر اساس «قدرت آگاهی‌ساز» باشند به‌ندرت نمایشی و پرهیاهو هستند. آن‌ها از مسیر گفتگو، مقاومت‌مدنی، آموزش، روایت‌گری، تأمل و بازسازیِ آهسته‌ی اعتماد میان مردم پیش می‌روند. اما چون جلوه‌ی تماشاییِ پیروزی ندارند، در لحظه‌های انقلابی ضعیف یا غیرعملی شمرده می‌شوند و انگ‌ وسط‌بازی می‌خورند.

۷. «این روزها استثنایی است، پیروزی حق بر باطل نزدیک است»

در زمانه‌های انقلابی و از دل ادبیات این جنبش‌ها، استدلالِ آشنای دیگری هم سر برمی‌آورد: این روزها استثنایی است. چون اوضاع بسیار فوری و بحرانی است، روش‌های معمول ــ گفت‌وگو، صبر، کارِ فرهنگی، شنیدن ــ ساده‌لوحانه یا بی‌ربط کنار گذاشته می‌شوند. استدلال این است که این‌ها برای شرایط عادی‌اند، نه برای لحظه‌هایی که بقا در خطر و جان‌به‌لب رسیده است.

جمهوری اسلامی در بسیاری از جهات، دهه‌ها این روایتِ وضعیتِ اضطراری را حفظ کرده است. از همان آغاز، بارها کشور را در تقابلِ دائمی با نیروهای امپریالیستیِ جهانی تصویر کرده و با زبانِ مقاومت و محاصره، تنگ‌تر شدنِ فضای سیاسی و فرهنگی را توجیه کرده است. نزدیک به نیم قرن، این احساسِ فوریتِ دائمی به کنار زدنِ کارِ فرهنگیِ عمیق، تأمل و گفت‌وگوی باز در جامعه بهانه داده است.

آنچه چشمگیر است این است که لفاظیِ انقلابی پیرامون جنبش پهلوی نیز هرچه بیشتر همین الگو را بازتاب می‌دهد. زبانِ بحرانِ استثنایی بار دیگر ظاهر می‌شود ــ این‌بار از اردوگاهِ مقابل ــ و می‌گوید که لحظه آن‌قدر فوری است که دیگر جایی برای صبر، درمان یا دگرگونیِ آهسته‌ی اجتماعی وجود ندارد. «زمان تأمل و گفتگو در مورد آینده الان نیست، پس از فروپاشی نظام است.»

به این ترتیب، همان واژگانِ انقلابی همچنان میدانِ این جنبش را در اختیار دارد و ناخودآگاه سعی بر خفه‌کردن دگراندیشان و تثبیت اقتدار شعاری خود دارد.

۸. زخم‌هایِ روحیِ جمعی: نقطه‌ی کور این آگاهی

شاید غایب‌ترین مطلب در هر دو روایت، بی‌توجهیِ جدی به نقش زخم‌های روحی جمعی باشد.

پژوهش‌های جدید در حوزه‌هایی مانند مطالعاتِ تروما نشان می‌دهد که جوامع، خاطره‌های احساسیِ تحقیر شدن، قربانی خشونت شدن و فقدان امید را از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کنند. این زخم‌های جمعی بی‌سروصدا تفکر و رفتار سیاسی را شکل می‌دهند و اغلب چرخه‌های خشم، انتقام و بی‌اعتمادی را تغذیه می‌کنند. از این زاویه، افزایشِ شمارِ کسانی که به لفاظیِ انقلابیِ جنگ‌محور جذب می‌شوند، شاید به علت استدلال‌های عقلانیِ سیاسی نباشد. ممکن است کشش عمیق‌تری در کار باشد.

در جوامعی که زخم‌های درمان‌نشده دارند، آدم‌ها اغلب در درون خود احساسی از کرامتِ آسیب‌دیده، ناکامی و تهی‌بودن از امید را تجربه می‌کنند. در چنین وضعی، زبانِ «تقابل با دشمن» ناگهان معنا پیدا می‌کند، چون به احساس‌هایی بیان عاطفی می‌دهد که مدت‌ها بی‌صدا مانده بوده‌اند. این آرمان جمعی و جنبش ناگهان حفره‌های روحی را پر می‌کند و به طور موقّت زخم‌ها را محو می‌کند.

به این ترتیب، لفاظیِ انقلابی می‌تواند به چیزی فراتر از سیاست تبدیل شود. می‌تواند راهی باشد برای بسیج کردنِ دردِ حل‌نشده و تبدیل کردنِ آن به نیرویی جمعی و نیرومند. از این منظر، جذابیتِ چنین روایت‌های انقلابی شاید کمتر به خردمندیِ آن‌ها به‌عنوان راه‌حل سیاسی مربوط باشد، و بیشتر به توانایی‌شان در هم‌صدا شدن با چشم‌اندازهای عاطفیِ درمان‌نشده درونِ جامعه. از این منظر هم این دو نیروی «انقلابی» به ظاهر متضاد بر یک سطح مشترک از آگاهی موج‌سواری می‌کنند. بر سطحی از آگاهی که کاملا بیرون‌نگر است و بر حضور و اهمیت زخم‌های روحی کور.

گسترش نگاه به زیرِ سطح

هدف این مقاله آن نیست که بگوید چه راهبردِ سیاسی بهتر است. مقصود، روشن کردنِ چیزی ظریف‌تر است: یک سطح آگاهی مشترک که شاید زیرِ جنبش‌های متضاد پنهان باشد. اگر این وضعیتِ زیرین، این آگاهی جمعی تغییر نکند، تغییرات سیاسی فقط همان الگوهای آشنا را با پرچم‌هایی تازه بازتولید می‌کنند.

این نکته یادآور اندیشه‌ای است که معمولاً به آلبرت اینشتین نسبت داده می‌شود: هیچ مسئله‌ای را نمی‌توان از همان سطحی از آگاهی حل کرد که آن مسئله را پدید آورده است. این مشاهده‌ی آگاهی وزنِ آرامی دارد که بسیار اساسی است و ارزشِ درنگ کردن دارد. دگرگونی‌ای که یک جامعه می‌تواند در پیِ آن باشد، فقط عوض شدنِ حاکمان یا نظام‌ها نیست؛ بلکه تحول در شیوه‌ای از نگاه است، ارتقاء سطح آگاهی جمعی است. شیوه‌ای جدید از تفکر است که جامعه الگو‌های درونی خود، زخم‌هایش و امکان‌هایش را در ورای ادبیات جنگی می‌بیند. تحولی در شیوه‌های اندیشیدن، در به کار‌گیری واژگانِ احساسی و در موضع‌گیری‌های اخلاقیِ آن است.

چنین تغییری ممکن است بی‌سروصدا آغاز شود. شاید از جایی شروع شود که مردم کمی از همانندسازیِ کامل با اردوگاه‌های سخت و ایدئولوژیک فاصله بگیرند؛ جایی که ماهیچه‌های عاطفیِ مبارزه‌ی دائمی با دشمن اندکی شل شود؛ و جایی که واقعیت‌های آشنا با نگاهی تازه و کنجکاو بررسی شوند. جایی که تلاش برای درک دیگری فضایی برای رشد داشته باشد.

این نوعِ دیگر از آگاهی از هم‌اکنون در دسترس است؛ آگاهی‌ای که به جامعه اجازه می‌دهد خود را نه فقط به‌عنوان یک جنگجو در یک میدان جنگ، بلکه به‌عنوان جامعه‌ای زنده ببیند که می‌تواند مدام یاد بگیرد، زخم‌های روحی‌اش را بشناسد و در گذر زمان، آنها را درمان کند. الگوی جنگجو اشتباه نیست اما جای خودش را دارد و نباید فضا را از دیگر الگو‌های رفتاری بگیرد. آینده‌ی روشن نه فقط از راهِ پیروزیِ یک طرف بر طرف دیگر، بلکه از راهِ کارِ آهسته، روزمرّه، بی‌زرق‌وبرق و بیشتر انسان شدن در همه سطوح زندگی شکل می‌گیرد. اتفاقا شاید برای ساختن آینده‌ای متفاوت اول باید این نیاز به جنگجویی را دعوت‌کرد تا در آینه نگاهی به خودش و زخم‌هایش بیاندازد.