رودخانهای در زیر صداهای سطحی
در ایران، اعتراضها شعله میگیرند و سرکوب میشوند — الگویی که دهههاست تکرار میشود. هر بار دنبال توضیح میگردیم، و پاسخها معمولاً سیاسیاند: رهبران نالایق، دخالت خارجی، نبود سازماندهی کافی، خشونت حاکمان و غیره. این عوامل واقعیاند، اما واقعاً توضیح نمیدهند که چرا این الگو دهه هاست که ادامه دارد. این مقاله سعی دارد عاملی را پیش بکشد که شاید بسیاری از عوامل دیگر را در لایههای — سیاسی، فرهنگی، و حتی فلسفی — روشن کند. این عامل، گسستگی از آن چیزی است که من «رودخانهی زیرین» مینامم؛ جریان عمیقتر معنا و حافظهای که در بستر فرهنگ ایرانی روان است. برای بررسی این فرضیه، نگاهی به برخی الگوهای زیرین این جنبشهای اجتماعی-سیاسی خواهیم انداخت. اما بگذارید از موج کنونی آغاز کنیم.

برداشتی شخصی از موج کنونی
در دیماه ۱۴۰۴، شاهد موج دیگری از خیزش در ایران بودیم. از تهران، اصفهان و مشهد آغاز شد و مثل آتشی ناگهانی گسترش یافت. دلیل اصلی، فروپاشی اقتصاد بود — سقوط ارزش پول و تورم افسارگسیخته. چند روزی، با گسترش چشمگیر تعداد معترضان، حسی از هماهنگی در میان مردم موج میزد؛ احساسی که انگار بالاخره نقطهی عطفی دارد میرسد. اما آن لحظه پایدار نماند. سناریویی که جای دیگری نوشته شده بود آن را ربود — صداهای تبعیدی و شبکههای بیرونی قدرت و سلطه. آنچه از دل خواستههای واقعی و انباشتهی مردم برای بازپسگیری کرامتشان بیرون آمده بود، ناگهان به یک سناریوی سیاسی-ژئوپلیتیک کشیده شد که از زندگی و محدودیتهای کسانی که در خیابان بودند، بسیار دور بود.
پاسخ حکومت همان بود که خوب میشناسیم: سرکوبی سریع و وحشیانه، وحشیانهتر از همیشه. نیروهای امنیتی با قدرت کامل ضربهای مهلک به پیکره جامعه وارد آوردند. هزاران نفر کشته شدند — اکثرشان جوان، بسیاری زیر سی سال. اینترنت قطع شد و خیابانها خاموش ماندند. آنچه پس از آن باقی ماند، فضایی سنگین از اندوه، شوک و خستگی است. یأسی آشنا — این حس که حتی صادقانهترین لحظههای حرکت جمعیمان به سرعت تصرف و زیر چکمهها له میشوند. باری که جامعهی ایرانی پیش از این هم حملش کرده بود، و اکنون سنگینتر از پیش بر گُردهها فشار میآورد.
برای فهمیدن اینکه چرا این چرخه ادامه دارد، باید عمیقتر از تحلیلهای خبری و سیاسی معمول نگاه کنیم. در زیر میکوشم برخی وجوه زیرین این خیزشها و چرخههای «انقلابی» را نام ببرم؛ وجوهی که شاید کمکمان کنند گسترهای بیشتر از آنچه در گفتمان سطحی میچرخد را ببینیم.
درد بهمثابهی روایتی که به آن حس تعلق داریم
وقتی رنج زبانی میشود که با آن یکدیگر را پیدا و دنیا را تعریف میکنیم
مثل همه جای دنیا، ما ایرانیان بخش بزرگی از دردمان را از طریق روایتهای مشترک دربارهی زندگی در شرایط کنونی حمل میکنیم. در ایران، قویترین این روایتها، تجربهی استبداد و ظلم است — ریشهدار در یک بیعدالتی گسترده، سرکوب و خفقان، و افقهای بسته. زبانِ ظلم به رنج مشترکمان شکل میدهد؛ آن را در روایتی ساماندهی میکند که میتوانیم به آن تعلق داشته باشیم.
برای مثال به برخی جوامع فکر کنید که خود را با رنج تاریخیشان تعریف میکنند — هولوکاست برای یهودیان، میراث بردگی برای آمریکاییهای آفریقاییتبار. در ایران، دههها سرکوب نه فقط شرایط زندگی ما، که داستان مشترک ما شده. و داستانها، وقتی تعریفمان کنند، سخت رهایمان میکنند — حتی وقتی بسیار محدود کننده باشند. داستانها را ما میسازیم، اما در بعد هویتی آنها هم ما را میسازند.
با گذشت زمان، این روایت دردمان را در قالبی سفت و سخت سازماندهی میکند که آن را زنده و تکرارپذیر نگه میدارد، به جای آنکه بگذارد تکامل یابد. این نخستین وجه گسستگی از عمق است: بیشتر به داستان زخمهای مشترکمان تعلق مییابیم تا به رودخانهی زیرین؛ رودخانهی امکانهایمان، پتانسیل تکاملمان.
در زیرِ بسیاری از گفتوگوهای روزمره، ترجیعبندی آشنا جاری است: «تا وقتی اینا سر کارن…» اگرچه این جمله اشاره به یک خفقان واقعی دارد، اما در همان حال، آرام آرام تمام اختیار را به «آنها» واگذار میکند و «ما» را در یک وضوح اخلاقی اما فلج امکانی معلق میگذارد. حتی حکومت کنونی هم خودش در روایتی از همین جنس قربانی یخ زدهاست — خود را با لنز «قربانی امپریالیسم» درک میکند. در این ساختار هویتی، حتی آزادی هم به معنای محدودی فهمیده میشود: نه به عنوان ظرفیت شکل دادن به زندگی با ارادهی آزاد، بلکه عمدتاً به عنوان رهایی از آسیب ستمگر، آن دشمن بیرونی.
جنگ روایتهای دوقطبی
مرگ میانهی عمیقی که آب در آن جاریتر است
این الگویِ درد-بهمثابههویت، به غمانگیزترین بخش لحظهی کنونی ما دامن میزند: فروپاشی گفتوگویی اجتماعی که جامعه از طریق آن معنا میسازد و خود را بازسازی میکند. به جنگی میان دو روایت در دو قطب کشیده شدهایم که مثل دو ارتش در حال نبردند. در یک سو، روایت حکومتیِ مقاومت دائمی در برابر امپریالیسم است، که در آن هر درخواست تغییری خیانت تلقی میشود. در سوی دیگر، روایت اپوزیسیون — که اخیراً رضا پهلوی، شاهزادهی تبعیدی، پیشتازش است — که همسویی مطلق میطلبد؛ هر ظرافتی، هر تردیدی، هر اشارهای به پیچیدگی، همکاری با حکومت تفسیر میشود.
برای مثال، اگر بگویید «وحشیگری حکومت واقعی است و دیدگاه تنگ اپوزیسیون هم بسیار ناسالم است»، از یک طرف متهم به دفاع از رژیم میشوید و از طرف دیگر به عروسک دست غرب. فضای تفکر از جنس «هم این، هم آن» از میان رفته است. هر تلاشی برای نگه داشتن پیچیدگی و چند لایگی داستان، خیانت خوانده میشود.
میان این دو دیوار متصلب، «میانهی عمیق» — جایی که رودخانهی حقیقت باید جاری شود — به آبراهه باریکی تقلیل یافته است. دیگر برای فهمیدنِ یکدیگر با هم حرف نمیزنیم؛ حرف میزنیم تا نشان دهیم در کدام سوی این جنگ ایستادهایم. اولین قربانی این جنگ دوقطبی دیدن واقعیت است و تلاش برای درک عمیقتر. وقتی گفتوگوی اجتماعی بهعنوان فرآیند معناسازی تا این حد تنزل پیدا میکند، توانایی تصور آینده را از دست میدهیم. فقط متمرکز میمانیم بر آیندهای از این جنس که یک طرف طرف دیگر را له کرده باشد. ظرفیت شنیدن را از دست میدهیم — نه فقط شنیدن یکدیگر و کسانی که میتوانند سخنان حکیمانه بگویند، بلکه شنیدن روح جاری فرهنگ، که همیشه چندوجهی است. این فضای دو قطبی گسستگی دیگری است از رودخانهی امکانها.
فروپاشی بهمثابهی فازی از زندگی
دسترسی به آرامش وقتی به نظر میرسد همهچیز دارد از هم میپاشد
برای درک متفاوتی از وضعیت کنونیمان، باید رابطهمان را با آنچه فروپاشی به نظر میرسد تغییر دهیم. جوامع با پرهیز از فروپاشی منسجم نمیمانند. مثل موجودات زنده، از چرخهها میگذرند — دورههای انسجام و بازسازی به دنبال دورههای فروپاشی. اینها شکست نیستند؛ راه تجدید حیات زندگیاند.
همانطور که بخشی از یک جنگل باید بپوسد تا رشد جدید ادامه پیدا کند، جوامع گاهی باید از هم بپاشند تا بتوانند حول حقایقی کاملتر دوباره شکل بگیرند. سؤال این نیست که چطور با این فروپاشی مقابله کنیم و جلو آن را بگیریم — این فروپاشی در حال وقوع است. سؤال این است: آیا در دوران فروپاشی وحشت میکنیم و به واکنشهای سطحی روی میآوریم، یا از دانههایی برای بهار بعدی محافظت میکنیم؟
میتوانیم انقلابها را لحظههایی از «فروپاشی سریع» بدانیم — زمانهایی که ساختارهای موجود درهم میشکنند و انرژیهای سرکوبشده آزاد میشوند. در این چرخههای فروپاشی — که همچون پاییز و زمستان یک ملتاند — کند کردن سرعت و دسترسی به سکوت و آرامش قلبی بسیار مهمتر از هجوم به سنگرها با شعارهای «مرگ بر…» است.
اما در لحظات فروپاشی که زخمهای روحی جامعه (تروما) تحریک میشوند، رهبری سیاسی به ندرت از میان کسانی برمیخیزد که این ریتم طبیعی را ارزش میگذارند. در عوض، ابتکار عمل به دست کسانی میافتد که چربترین زبان را برای تحریککردن بیش از پیش زخمها دارند. اینان در حالی که به درد واقعی جامعه اشاره میکنند، اغلب آشوب در سطح را شتاب میبخشند تا آنکه حکمت اعماق را بجویند. اما در چنین دورانهایی برای یافتن راه صحیح، باید به کسانی روی بیاوریم که «دانههای» آیندهای روشنتر را در زمستان حفظ میکنند — نه آنان که میکوشند تابستانی را که هنوز آمادهی شکوفایی نیست به زور به بار بیاورند.
فراتر از چارچوب دولت-ملت مدرن
گوش سپردنی از فراز تیکتاک ساعت سیاسی
بخشی از آنکه چرا اینقدر گیر کردهایم، به چارچوبی برمیگردد که از طریق آن به وضعیتمان نگاه میکنیم. وقتی ایران را فقط به عنوان یک دولت مدرن با مرزها و نظام سیاسی میبینیم، هر بحرانی فوری و قابل حل به نظر میرسد — اگر فقط رهبری سیاسی یا قانون اساسی درست داشتیم. این در سطحی منطقی است: اگر از فساد عمیق و ساختاری بگذریم، جمهوری اسلامی در ۱۳۵۷ بنیاد گذاشته شد و ساختارهایش کهنه شدهاند. از این منظر، ما در سال چهلوهفتم یک آزمایش سیاسی شکستخوردهایم و ساعت سیاست دارد تیکتاک میزند.
اما ایران بسیار کهنتر از دولت-ملت مدرن است. دقیقتر آن است که ایران واقعی را همان «رودخانهی زیرین» بدانیم: تداومی از فرهنگ و تخیل خلاق که از چرخههای بسیاری از ویرانی و بازتولد گذشته است. از این منظر بلندتر، فروپاشی کنونی ما فصلی است در داستانی بسیار کهنتر — دردناک است، اما نه بیسابقه، و نه نهایی.
سلسلهها افتادند، نظامهای فکری دگرگون شدند، سیستمهای اجتماعی منحل شدند، اما چیزی ذاتی همیشه ادامه یافته است. حملات مغول در قرن هفتم شهرها را ویران کرد و میلیونها نفر را کشت، اما فرهنگ ایرانی فاتحان را در خود جذب کرد و تغییرشان داد. فتح اعراب اسلام آورد، و به جای آنکه هویت ایرانی را محو کند، جریان تازهای در رودخانهی ایران شد. این جریان مدام و کهن، حافظهایِ مشترک و عمیق در فرهنگ ایران به جا گذاشته است: شیوههایی از درک زندگی و روشهای بازیابی انسجام که به هیچ دورهی سیاسی واحدی تعلق ندارند.
دسترسی به این سرچشمه، این زاینده رود، نیازمند رها کردن عادت مدرن درک زندگی تنها از طریق چارچوبهای «حل مسئله» است. فروپاشی کنونی بخشی از فرآیند کندتر جهتیابی مجدد پس از مواجهه با دنیای مدرن است که هنوز در جریان است. وقتی ایران را عمدتاً به عنوان دولت-ملت مدرن میبینیم — تعریفشده با ساختارهای سیاسی و مرزها — وضعیتمان شبیه بحرانی قفلشده به نظر میرسد. از این زاویه، زمان فشرده میشود، فشار بالا میرود، و هر گسستی به عنوان شکستی که باید فوری اصلاح شود تجربه میگردد. اما رودخانهی زیرین ایران با آهنگ زمانیِ دیگری حرکت میکند، نه تیکتاک ساعت سیاست.
ترومای جمعی و گم کردن جهتیاب درونی
یافتن قطبنمایی که در طوفان واکنشها از دست دادیم
در زیر کشاکش قدرت — بهویژه در عرصهی سیاسی — گسستی عمیقتر نهفته است: از دست دادن رابطه فردی و جمعی با جریانهای عمیقتر روحی. این گسست خودش را به صورت تنش دائمی و رفتارهای واکنشی مفرط نشان میدهد. در فضایی که به شدت سیاستزده شده است. زندگی عمومی سطحیتر و سریعتر میشود، در حالی که شیوههای عمیقتر معناسازی و بازسازی روحی جایگاهشان را از دست میدهند.
مثلاً پدربزرگها و مادربزرگهای ما میتوانستند اندوه را از طریق شعر و زمزمههای سوگواری تاب بیاورند — وقتی عزیزی میمرد آئینهای سوگواری سنتی به آنان کمک میکرد بدون شکستن روحی درد را نه تنها تحمل کنند، بلکه به آن معنا نیز ببخشند. صبر و تحمل و تأمل را تمرین میکردند. آنطور که نگاه مدرن قاب میکند، اینها ویژگیهای منفعلانه نبودند — راههایی بودند که جامعه از طریق دشواری و درد حکمت میساخت و معنا مییافت. ریتم خاصی برای سوگواری وجود داشت، ظرفی فرهنگی که اجازه میداد درد احساس شود بدون آنکه کسی را که احساسش میکند از پا درآورد.
اما این روزها از روی خشم در شبکههای اجتماعی اسکرول میکنیم، عملی که آتشها را میافروزد، زخمها را تحریک میکند اما فضایی و ریتمی برای درمان باقی نمیگذارد. عمق زندگی را با سرعت معاوضه کردهایم و قطبنمایی را که روزگاری در هدایت در رنجهای روحی کمکمان میکرد از دست دادیم. این صرفاً نوستالژی برای شیوههای سنتی نیست — درک این است که دسترسی به «فناوریهای روح» را از دست دادهایم؛ فناوریهایی که به نسلهای پیشین اجازه میداد زخمهای روحی (تروما) را بدون آنکه در آن غرق شوند هضم کنند و اسیر دست تاریکی نشوند.
این وضعیت امروز گم کردن جهتیابی درونی را بازتاب میدهد. شعر و داستان، آئینهای مشترک، و حتی ریتم زندگی روزگاری راههایی برای نگه داشتن اندوه بدون فروپاشی در تاریکی را ارائه میدادند. با گمشدن این جهتیاب، به چارچوبهای ذهنی «مکانیکی» روی میآوریم — مدلهای فکری که با کنترل صنعتی و پیروزی ایدئولوژیک شکل گرفتهاند. میکوشیم مشکلات انسانیمان را مثل ماشین تعمیر کنیم. این چارچوبها اگرچه میتوانند اعضا و قطعات را تحلیل کنند، اما کلیت زندهی روح انسانی و فرهنگ ایرانی را درک نمیکنند؛ ما را از رودخانهی زیرین جدا میکنند.
کمعمق شدن دانش و معناسازی
یاد گیری شنا در جهانی که فقط میخواهد در حوضچهها چلپچلوپ کنیم
«دانش» لایهی دیگری از گمگشتگی ما در نحوهی روبهروییمان با جهان مدرن است. دانش مدرن به صورت تکهتکه شده سازماندهی و پخش میشود: کوتاه، احساسات برانگیز، و به سرعت جایگزینشونده قبل از این که فرصت هضم پیدا کند. این فضا احساس وضوح و باخبری میدهد بدون نیاز به تلاش واقعی برای پرورش بینش. ما جریانهای عمیق و کند مانند تأمل را با چلپچلوپهای سطحی معاوضه کردهایم. اوج این اتفاق را در رشبکههای اجتماعی مانند اینستاگرام میبینید.
در فرهنگ ایرانی، روزگاری صبر و تأمل را ارزش میگذاشتیم. باز هم تکرار میکنم، اینها منفعلانه نیستند — راههایی هستند که جامعه در دل خود حکمت و بینش میپروراند و به سمت بلوغ روحی قدم برمیدارد. اما الگوریتمهای شبکههای اجتماعی سریعترین و خشمگینترین دیدگاهها و صداهای نمایشیتر را پاداش میدهند. ویدیوهای شهادت، داوریهای اخلاقی آنی، اطلاعات غلط اما برانگیزاننده، خشم ویروسی — اینها حالت روحی ما را در حال واکنشی نگه میدارند، که کار کُندِ ترمیم فرهنگی و بلوغ فکری و روحی را مانع میشود.
شبکههای اجتماعی تروماهای جمعیمان را به میدان مسابقه تبدیل میکنند و اطلاعاتمان را به سطح «چه کسی خوب است» و «چه کسی مقصر است» تقلیل میدهند. این مدل از جذب اطلاعات سطح آگاهی ما را به سمت دوقطبیهای کور کننده هدایت میکند. مرگ یک جوان معترض تبدیل به محتوا میشود، برای افزایش شوک به گردش در میآید، و جامعه از زمینهای که اجازه میداد واقعاً عزاداری و درد درک کنیم تهی میشود. سخن یک مقام دولتی یا رهبر مخالفین در چند واژه و چند ثانیه تشریح میشود، بدون پیدا کردن فضایی که بپرسیم چه نیروهای ساختاریای چنین ادبیاتی را تولید میکنند.
نتیجه، تضعیف همان چیزهایی است که جامعه برای تکامل روحی به آنها نیاز دارد: صبر، ظرافت، و زمینه سازی برای درک عمیق. وقتی معناسازیمان تا این حد کمعمق میشود، درد جمعیمان توسط قدرتطلبان به راحتی به سمت هدفهای سریع هدایت میشود. به جای کار عمیق بازسازی ساختاری و اخلاقی. معتاد آدرنالین خشم و نفرت میشویم و شدت احساسات و بهکارگیری واژههای خشن را با عمق اشتباه میگیریم.
رودخانهی زیرین
لمس کردن «لایهی روح» فرهنگ، جریانی در زیر سطح با پتانسیل تمدن سازی
این رودخانهای که مدام به آن اشاره میکنیم چیست؟ این فقط استعارهای برای تاریخ نیست. جریان عمیقتر معنا و حافظهای است که درون فرهنگ ایرانی روان است — شعر، فلسفه، و سنتهای معنویمان که از هر فروپاشی سیاسی و بسیاری دگرگونیهای اجتماعی جان سالم به در بردهاند. این لایه است که واقعیت ماست، هوش هزاران سالهای که به جامعه اجازه میدهد از دل آشوب بگذرد بدون آنکه قدرت بازساختن ساختارهای خود را از دست بدهد. و صرفاً چیزی نیست که در گذشته باید پیدا کنیم؛ چشمهایست که اکنون هم میتوانیم از آن بنوشیم، اگر یادمان بیاید چطور آن را پیدا کنیم.
این رودخانه، شعر حافظ است که هنوز در گردهماییهای خانوادگی خوانده میشود — ابیاتی که تناقض و زیبایی را در یک نفس در کنار هم نگه میدارند. آیینهای نوروز و یلداست که ما را به زمان دوری وصل میکنند، یادآوری میکنند که پایانها همزمان آغاز هم هستند، که بهار حتی پس از سختترین زمستان باز خواهد گشت. رودخانه، حکمت عمیق اشراق است، آنجا که خورشید آگاهی نو شده در دلهایمان طلوع میکند.
رودخانه، تعالیم صوفیانه دربارهی تسلیم و حضور است و این درک که میتوان در برابر استبداد مقاومت کرد و در همان حال آرامش درونی را حفظ کرد، که میتوان برای عدالت جنگید و همزمان مهربانی هم ورزید. اصول معماریای است که باغها را بهشت روی زمین میسازند، فضاهایی از زیبایی، برای تأمل، حتی در دل دشواری.
اینها موزهای نیستند — چشمههای زندهای هستند که هنوز میتوانیم از آنها بنوشیم. وقتی مادری به دخترش آموزش طبخ فسنجان میدهد، فقط یک دستور پخت منتقل نمیکند؛ حساسیتی را منتقل میکند، شیوهای از بودن که صبر، پیچیدگی، و دگرگونی مواد ساده به چیزی متعالی را ارزش میگذارد. وقتی دوستانی هر هفته گرد هم میآیند تا شعر بخوانند، نوستالژیک نیستند؛ شکلی از مراقبت جمعی از روح را تمرین میکنند که فرهنگمان طی قرنها پرورانده است. این اشعار فقط «کتابهای کهنه» نیستند — راههایی هستند که در آنها یادمان میآید، وقتی در جهانی سطحی که بیجهتی را ترویج میدهند، که هستیم و که میتوانیم باشیم. کد منبع هویت ایرانیاند، الگوهایی که به ما میآموزند چگونه در راه فتح، انقلاب، و دگرگونی، بدون از دست دادن سرشت اصلیمان قدم برداریم.
دسترسی به این جریان عمیقتر نیازمند مکثی است، درنگی است پیش از دویدن به سوی حل فوری مشکلات. اما آنچه شاهدش هستیم گسستگی جدی از این جریان عمیق است. وصل شدن دوباره، تجویزی برای حل مشکل سیاسی نیست؛ رها کردن واکنشهای نهادینه شدهمان است و گشودن فضا برای ادراکی خردمندانهتر از آنچه واقعاً در زیر سروصدا در جریان است، و سپس جهتدهی به اندیشهها و اعمالمان با آن خرد.
جزیرههای انسجام ملی: بستر مقاومت راستین
با در نظر گرفتن همهی وجوه بالا، اگر دوران نوسازی باید بیاید، شاید با یک جنبش ملی بزرگ آغاز نشود. شاید از فضاهای انسانی کوچکتر آغاز شود. اینها را «جزیرههای انسجام ملی» مینامم — حلقههای اعتمادی که دوستان، خانوادهها، همسایگان و نهادهای فرهنگی در آنها به گونهای متفاوت کنار هم میایند، تا عمق و قلب تپنده فرهنگمان را از قطبیسازیها و ادبیات سطحی محافظت کنند.
یک جزیرهی انسجام میتواند:
- خانوادهای باشد که نمیگذارد اختلافات سیاسی صفای سفرهشان را از بین ببرد، که هنوز با تمام اختلافات فکری و عقیدتی برای نوروز گرد هم میآید — مادربزرگ مذهبی، دختر سکولار، پسر نسل زدی — همه در حلقهای نگه داشته میشوند که رابطه را بر عقاید ایدئولوژیک ترجیح میدهد.
- حلقه کتابخوانی که سعدی را در کنار فلسفهی مدرن میخواند، کهنه و نو را در گفتوگوی با هم نگاه میدارد. جایی که شعر قدیم ایرانی کنار هانا آرنت مینشیند و اعضا تمرین میکنند حکمت را هرجا پدیدار شد ببینند، نه آنکه همه چیز را به دوست یا دشمن دستهبندی کنند.
- محلهای که بدون انتظار اجازه از هیچ مرجعی و مسئولی کمک رسانی را سازماندهی میکند. جایی که خانوادهها در سختی اقتصادی منابع را به اشتراک میگذارند، جایی که اعتماد از طریق رفتارهای مهربانانه شخصی که هیچ ربطی به سیاست ندارند ساخته میشود.
- هنرمندانی که آثاری میآفرینند که پیچیدگی بسیار سادهی معنای زندگی را در خود نگه میدارند، که از تقلیل دادن زندگی به شعارهای سیاسی سر باز میزنند. موسیقیای که از مقامهای سنتی ایرانی و نوسازی ساختارهای آن برمیخیزد. فیلمهایی که زندگی و فرهنگ ایرانی را در تمامیتش نشان میدهند — نه شیطانپردازی میکنند نه بیش از حد رمانتیک.
- معلمانی که تفکر انتقادی را در کنار حکمت سنتی منتقل میکنند و به جوانان کمک میکنند ریشهها و میراثشان را بدون آنکه در آن زندانی شوند بفهمند. که ادبیات فارسی را نه به عنوان تبلیغات ناسیونالیستی بلکه به عنوان منبعی برای درک متعالی جهان هستی تدریس میکنند.
- کسبوکارهای کوچکی که تجارت اخلاقی را به شکلی از مقاومت فرهنگی تمرین میکنند — با کارمندان با کرامت رفتار میکنند، از شرکت در فساد سر باز میزنند، در جامعهای که نهادهای دولتی اعتماد را از بین بردهاند اعتماد میسازند.
برای برخی، به خصوص با روحیه انقلابی، اینگونه مقاومت «نرم» یا غیر واقعی به نظر میرسد در مقایسه با لحن بلند و انقلابی یک جنگ دوقطبی. ایستادن در برابر دیکتاتور چیز بدی نیست — اینجا موضوع اولویتها و توالی امور است. وقتی «نبرد» در سطح سیاسی آنقدر همهچیزخوار میشود که نیاز به تغییرات کوچک و محلی را کمرنگ میکند، جامعه در باتلاقی خودساخته گیر میکند. مقاومت در برابر دیکتاتوری میتواند و باید با بلوغ فرهنگی همزیستی داشته باشد.
بستر یک آیندهی بهتر نبرد در سطح سیاسی نیست؛ فرهنگسازی در این جزیرههاست. اگر نبردها را ببریم اما هیچ جزیرهی انسجامی نداشته باشیم که روی آنها فرود بیاییم، فقط نسخهی جدیدی از استبداد را با لباسی نو میسازیم. این را پیش از این آزمودهایم — انقلابهایی که استبداد را سرنگون میکنند اما همان الگوهای سلطه را با خود منتقل میکنند، چون کار عمیق فرهنگی انجام نشده است و زیر ساختی برای یک جامعه آزاد به معنای واقعی کلمه وجود ندارد. انقلاب ۱۳۵۷ آزادی را وعده داد و در نوع دیگری از استبداد به پایان رسید، به این دلیل که پایههای فرهنگی برای یک جامعهی بالغ و واقعاً آزاد پرورانده نشده بودند.
ساختن این جزیرهها کار «نرم» نیست — اتفاقا سختترین کارها هستند، چون در ساختنشان باید بارها و بارها خودمان را تغییر دهیم، نه فقط حاکمانمان را.
در آخر، جامعه با تحمیل یک تولدی نو از طریق ارادهی سیاسی محض — که عمدتاً توسط نیروهای قدرتطلب وارد میشود — وارد نوزایی نمیشود، بلکه با ماندن در رابطه با زاینده رودی که همچنان در زیر سروصدا روان است زنده میماند و باز راه خودش را پیدا میکند. این رودخانه زیرین ما را از روزگاران بسیار تاریکتری گذرانده است. بازهم خواهد گذراند، اگر یادمان بیاید چطور به صورت جمعی به آن گوش دهیم.
-
متن انگلیسی در سابستاک

