آیا «هیچ راه دیگری نبود» گزاره صحیحی است؟
در دلِ این گزاره که «همه راهها را رفتیم، پس چارهای جز مقابله و جنگ نداشتیم» یک بازی ذهنی جریان دارد. این جمله اغلب از تجربهای واقعی از ناامیدی، شنیدهنشدن، تحقیرشدن و بنبست آرزوها میآید. اما در دل همین تجربه سخت، چیزی بهتدریج تغییر میکند: یک وضعیت سخت و ناعادلانه، کمکم بهصورت «اجتنابناپذیر» دیده میشود، و بعد همین حسِ اجتنابناپذیری تبدیل به نوعی توجیه اخلاقی برای نوعی رفتار میشود. چیزی از جنسِ «این خیلی ناعادلانه و تحملناپذیر است» آرامآرام تبدیل میشود به «جنگ تنها راه ممکن است». با هم ابعاد زیرین آن را واکاوی کنیم.

گزاره «هیچ راه دیگری برایمان نگذاشتند» فقط یک استدلال سیاسی نیست؛ بازتاب یک سطح آگاهی است. نوعی نگاه که زیر فشار و رنج شکل گرفته است، اما در آن توجه بیشتر به بیرون معطوف میشود؛ جایی که مسئله تقریباً بهطور کامل «آنجا» در حکومت و حکومتگران دیده میشود، و لایههای درونیترِ این وضعیت کمتر به چشم میآیند.
یکی از جنبههای این وضعیت، محدود شدن آرامِ میدانِ امکانهاست. وقتی گفته میشود «همه راهها را رفتیم»، اغلب منظور این است که همه راهها درون یک چارچوب مشخص از فهم، در یک سطح مشخص از آگاهی امتحان شدهاند. در اینجا، این چارچوب عمدتاً همان الگوی «ما در برابر آنها» بوده است—مردمی در برابر حکومتی که دور، ناشنوا یا حتی سرکوبگر احساس میشود. در چنین چارچوبی، کنشها هم قابل پیشبینیاند: رأی دادن یا ندادن، اعتراض کردن، ابراز مخالفت، مقاومت مدنی و … وقتی اینها به نتیجه نمیرسند، کاملاً قابل درک است که کمکم چنین حس شود که راه دیگری وجود ندارد. یک جعبه مدادرنگی شش رنگ را در نظر بگیرید، همه را امتحان کردیم و رنگ دیگری وجود ندارد.
ممکن است افراد معدودی تلاش کرده باشند از این الگو فراتر بروند، یا راههای عمیقتر و متفاوتتری را جستوجو کنند، جعبه مدادرنگی بزرگتری را امتحان کنند، اما این تلاشها پراکنده و محدود ماندهاند. در سطح جمعی، این «ما»ی مخالف وضع موجود هیچوقت بهطور جدی نسبت به الگوهای فکریِ خودش آگاه نشد. و این هم عجیب نیست، چون این الگوها با هویت فردی گره خورده—با اینکه ما خودمان را چه کسی میدانیم در مقابل «آنها». نگاه کردن به آن میتواند شبیه تضعیفِ موضع خودمان به نظر برسد، و به همین دلیل نادیده گرفته میشود.
در کنار این، فضای چندانی برای فهم عمیقتر خودِ سیستم هم شکل نگرفته است. منظور کل سیستم «ایران» است، موجود زندهای تاریخی و نیز فراتاریخی. نه برای توجیه رفتار حکومت، بلکه برای دیدن لایههایی که رفتار آن را شکل دادهاند—لایههای تاریخی، فرهنگی و حتی روحی و روانی. و از آن دشوارتر، برگرداندن همین نگاه به درون است؛ دیدن الگوهای مشابه فکری و رفتاری در خودِ جریانِ مخالف نظام حاکم: قطعیت اخلاقی، قضاوت سریع، ناتوانی و حتی مقاومت در شنیدن عمیق.
این نکته ظریف است و در نگاه اول میتواند ناعادلانه به نظر برسد. اما بدون چنین بازتابی، مقاومتها ناخواسته شبیهِ همان چیزی میشوند که با آن مخالفت میکنند—نه در ظاهر، بلکه در منطقِ درونی و الگوهای رفتاری.
این وضعیت را میتوان در لحن و زبانِ کسانی که امروز این استدلال «هیچ راه دیگری برایمان نگذاشتند» را مطرح میکنند هم دید. نوعی واکنشمندی قوی وجود دارد—که با توجه به شرایط، قابل فهم است—اما دایره واژگان، ادبیات زبانی و شیوه بیان، اغلب در همان میدان باقی میماند: میدان جنگ، انقلاب، سرنگونی، مجادله. بیرون آمدن از این زبان که نماینده مدل فکری پشت آن است، و حتی تصور کردنِ گزینههای دیگر، دشوار و حتی ناممکن میشود. و وقتی زبان محدود است، امکانها هم محدود میشوند. حتی جعبه مدادرنگی شش رنگی به یک مداد سیاه تبدیل میشود.
لایه دیگری که کمتر دیده میشود، خودِ ماهیت اجتماع و تغییر اجتماعی است. یک جامعه مثل یک ماشین نیست که با تعویض یک قطعه—مثلاً حکومت—کل آن اصلاح شود. جامعه یک سیستم زنده است، که اجزای آن بههم پیوستهاند. یک کلّ واحدند. تغییر زمانی رخ میدهد که الگوها در سطحِ کلّ سیستم شروع به تغییر کنند، نه فقط در رأس آن و یا در موتور ماشین.
و این «کل» چیز انتزاعی نیست. شامل شیوه فکر کردن، رابطه برقرار کردن، شنیدن، قضاوت کردن و عمل کردن در زندگی روزمره است. فرهنگ زیرین یک جامعه است. از این منظر، هر تحول واقعی، به نوعی تحول در خودِ ما هم نیاز دارد—نه بهعنوان یک وظیفه اخلاقی، بلکه بهعنوان بخشی از واقعیتِ کارکردِ سیستمهای زنده. به عنوان جزئی که از کل جدا نیست. بدون این، تغییرها سطحی میمانند و الگوهای قدیمی در شکلهای جدید دوباره ظاهر میشوند.
به همین دلیل است که چرخش به سمت جنگ، چنین اهمیت و وزنی پیدا میکند. حسِ «هیچ راه دیگری نبود» میتواند به توجیه چیزهایی منجر شود که در حالت عادی پذیرفتنی نیستند—ویرانی، افزایش رنج، مرگ، زخمهای روحی و ازهمگسیختگیِ یک جامعه به امید ساختنِ چیزی بهتر. در زیرِ این، یک فرضِ نادیده وجود دارد: اینکه فرآیند تغییر آنقدرها در شکل دادن به نتیجه نقش ندارد. با جنگ میتوان به رهایی رسید.
اما در واقع، فرآیند و نتیجه از هم جدا نیستند. کیفیتهایی که در مسیر فرآیند وجود دارند—تقسیمبندی، تخریب، اجبار، غیرانسانیکردن دیگری—بهسادگی در پایان ناپدید نمیشوند؛ بلکه به شکلهای مختلف ادامه پیدا میکنند. در حقیقت فرآیند خودش نتیجه اصلیاست.
پس مسئله فقط این نیست که آیا سیستم حکومتی ناعادلانه و ظالم و غیرانسانی است یا نه—که هست. پرسش عمیقتر این است که آیا پاسخ ما از همان سطح آگاهیای میآید که خودِ این سیستم را شکل داده: سطحی بر اساس گسستگی، واکنشی، بیرونمحور و تا حدی مکانیکی در نگاه به جامعه و تغییر اجتماعی. اگر چنین باشد، حتی خشم و نارضایتیِ کاملاً قابلدرک هم میتواند در نهایت همان الگوهایی را تقویت کند که میخواهد از آنها عبور کند. و در این صورت، جمله «همه راهها را رفتیم» کمتر توصیفی کامل از واقعیت است، و بیشتر بازتابی از محدودیتِ آن چیزی است که از درونِ این نوع نگاه، از درون این سطح از آگاهی، قابل دیدن و ممکن بوده است.
امّا، آیا راه دیگری بود؟
و برای کسانی که صادقانه میپرسند «پس چه راه دیگری ممکن است؟»—در واقع مسیرهای مختلفی وجود دارد که نه در سطح جمعی بهطور جدی آزموده شدهاند، و نه حتی در سطح فردی برای بسیاری از «مخالفان» وضع موجود. در مرکز این مسیرها، تغییری در الگوهای فکری ما قرار دارد، گشایشی در سطح آگاهی.
برای مثال، حرکت از یک ذهنیتِ حل کردن مشکلات—که ریشه در نگاه مکانیکی به جهان دارد—به سوی درکی از تحول سیستمی در موجودات زنده، جایی که تغییر از دلِ کلیت و پیوستگی شکل میگیرد، نه از طریق فشار و زور و حذف و مجادله.
یا دیدن الگوی دیگریسازی—اینکه چگونه بهسرعت جهان را به «ما» و «آنها» تقسیم میکنیم—و پرورش توانایی درونی برای شنیدن، دیدن و فهمیدن، حتی زمانی که دشوار است و زخمهای روحی ما مانع میشوند.
اینها راهحلهای سریع نیستند، و فوریتِ واکنشی را ندارند. خروجی تعیین نمیکنند. اما فضایی متفاوت از امکان را باز میکنند. به جای جعبه مدادرنگی شش رنگ یک جعبه گواش بیست و چهار رنگی در برابر ما میگزارند، که میتوان آنها را عمیقتر در نوشتههای دیگر یا در مشاهدههای روزمره و صادقانه خودِ زندگی دنبال کرد.

