به محتوای اصلی بروید

از مبارزه با دیکتاتور تا مبارزه با دیکتاتورمنشی

از مبارزه با دیکتاتور تا مبارزه با دیکتاتورمنشی

میل به خیزش

بیشتر انقلاب‌ها با ایدئولوژی شروع نمی‌شوند.با یک حس جمعی شروع می‌شوند. حسی که می‌گوید چیزی عمیقاً اشتباه است. اینکه زندگی حقیرتر از آن شده که باید باشد. اینکه تصمیم‌ها جایی دور گرفته می‌شود، توسط آدم‌هایی که نمی‌شنوند، نمی‌بینند، اهمیت نمی‌دهند، و سنگینی پیامدهای تصمیم‌هایشان را به دوش نمی‌کشند.

برای خیلی‌ها، میلِ انقلابی فقط از خشم تلنبار شده به‌دنیا نمی‌آید، بلکه از یک فرسودگیِ مدام می‌آید. فرسودگی از نادیده گرفته شدن. از اینکه به آدم دیکته می‌کنند، اما با او گفت‌وگو نمی‌کنند. از دیدن اینکه همان چهره‌ها همان کلمات را تکرار می‌کنند، در حالی‌که واقعیتِ روی زمین مدام بدتر می‌شود.

در چنین لحظه‌ای، خواستنِ تغییری اساسی ساده‌لوحی نیست. انسانی است.

اینکه بخواهیم آدم‌های بالادست بروند، طبیعی به نظر می‌رسد. وقتی قدرت یک چهره دارد، وقتی بی‌عدالتی یک صدا و یک نام دارد، منطقی است فکر کنیم با کنار رفتن آن چهره، چیزی که زیر فشار نگه داشته شده آزاد می‌شود. خودِ تاریخ هم انگار این شهود را تأیید می‌کند: ستمگران می‌افتند، مجسمه‌ها پایین کشیده می‌شوند، دوره‌های ظلم تمام می‌شوند.

و با این حال، زیر این داستانِ آشنا، چیزی همچنان سر‌جایش باقی می‌ماند.

بارها مردم جانشان را به خطر انداخته‌اند تا یک حاکم را به زیر بکشانند—اما بعد دیده‌اند که فضای کنترل، وحشت، و خاموش‌سازی هنوز هست. گاهی زود برمی‌گردد، زیر یک پرچمی تازه. گاهی آهسته و بی‌صدا می‌آید، پیچیده در زبانِ حفاظت از انقلاب، و ضرورتِ وحدت.

این به این خاطر نیست که مردم احمق بوده‌اند، یا اینکه مبارزه‌شان بی‌معنا بوده است. به این خاطر است که در قلبِ بسیاری از انقلاب‌ها یک سردرگمیِ مفهومی وجود دارد: سردرگمی میانِ دیکتاتور و دیکتاتورمنشی.

دیکتاتور یک نفر است، یا یک گروهِ حاکم. دیکتاتورمنشی اما یک شیوهٔ زندگی است. یک نحوه‌ی ارتباط برقرار کردن با دنیاست.

یکی ممکن است در یک روز سقوط کند. دیگری می‌تواند نسل‌ها دوام بیاورد و شاهد سقوط دیکتاتور‌های رنگارنگ باشد.

اگر یاد نگیریم این تفاوت را ببینیم، ممکن است نبردها را ببریم و باز هم آیندهٔ زیبایی را که همه امیدش را داریم از دست بدهیم. این تفاوت را چگونه می‌شود دید؟

دیکتاتورمنشی واقعاً چیست؟

وقتی کلمهٔ دیکتاتوری را می‌شنویم، معمولاً به یک نظام سیاسی فکر می‌کنیم. به یک حاکم بدنام. به یک رژیمِ مسلح. به حکومتی بدون انتخابات یا پاسخگویی. اما خیلی قبل از اینکه این الگو تبدیل به «نظام» شود، دیکتاتورمنشی به‌عنوان یک شیوهٔ رابطه داشتن با قدرت، با حقیقت، و با همدیگر، در تار و پودِ جامعه جریان دارد.

در درونی‌ترین شکلش، این الگو بسیار ساده است: سلطه‌ی قدرت در یک جهت.

تصمیم‌ها در بالا گرفته می‌شود و به پایین منتقل می‌شود. مردمی که از تصمیم‌ها اثر می‌پذیرند، در ساختن‌شان هیچ سهمی ندارند. ممکن است به آن‌ها اطلاع بدهند، دستور بدهند، یا قانعشان کنند—اما واقعاً با آن‌ها مشورت نمی‌شود، به نیازهایشان ارزش داده نمی‌شود و خواسته‌هایشان نادیده‌گرفته می‌شود.

لایهٔ دیگری در کنترلِ روایت غالب زندگی می‌کند. یک روایتِ پرداخته‌شده وجود دارد از اینکه چه اتفاقی دارد می‌افتد، چرا می‌افتد، و چه باید کرد. به عنوان مثال: «زوال اقتصادی نتیجه دشمنی امپریالیسم است، چون ما قهرمانانه مقاومت می‌کنیم، و باید تا آخرین نفس مقاومت کرد.» روایت‌های دیگر کنار زده می‌شوند. پرسش‌گری نه به‌عنوان کنجکاوی، بلکه به‌عنوان توطئه دیده می‌شود. مردم دعوت می‌شوند به جای فکر کردن شعار‌ها را تکرار کنند. فقط روایت حکومتی را پژواک بدهند، نه سؤال بپرسند.

این الگو حتی شکلِ ارتباط را هم تعیین می‌کند. پیام‌ها از بالا به پایین حرکت می‌کنند: در قالب دستور، شعار، یا هشدار. آنچه از پایین به بالا می‌رود فیلتر می‌شود، دستکاری می‌شود، یا کلاً خاموش می‌شود. سیستم همان چیزی را می‌شنود که از قبل باور دارد، و تمام توانش را در راه تثبیت روایت خود به‌کار‌می‌برد. در چنین فضای خفقان‌آوری، اختلاف نظرها از بین نمی‌رود. فقط—بیشتر از ترس—زیرزمینی می‌شود و به مرور به صورت خشم و نفرت تلانبار می‌شود.

دیکتاتورمنشی فقط در دولت‌ها نیست. هرجا «وادار کردن» جای «درک کردن» را بگیرد، خودش را نشان می‌دهد:

  • وقتی در یک رابطه، یکی همیشه «بهتر می‌داند» و دیگری کم‌کم حرف زدن را کنار می‌گذارد.
  • وقتی یک جامعه آن‌قدر «وحدت» را ارزش می‌گذارد که اختلافِ صادقانه غیر‌قابل تحمل می‌شود.
  • وقتی در محل کار، اطاعت بیشتر از بینش پاداش می‌گیرد و اسمش را می‌گذارند کارآمدی.

شاید عمیق‌ترین لایه‌ی این الگو اصلاً سیاسی نباشد، بلکه فرهنگی و روانی باشد. این لایه در ناراحتیِ ما از نادانی و عدم قطعیت جریان دارد. در میل به ساده کردنِ واقعیت‌های پیچیده به سیاه و سفید. در خواستِ اینکه یک نفر، کاملاً مصداق «شر مطلق» باشد و مسئول همه بدبختی‌ها. در خواستِ اینکه یک نفر، یک‌جا، کاملاً «حق» داشته باشد تا بقیه مجبور نباشیم با شک حرکت کنیم—تا همه با هم، یکپارچه، به دنبال او وحدت پیدا کنیم. دیکتاتورمنشی فرصت‌طلبانه وعدهٔ دروغینِ رهایی از ابهام می‌دهد. به جامعه‌ی هیجان‌زده شفافیت، جهت، و قطعیت عرضه می‌کند.

برای همین است که فقط با زور زنده نمی‌ماند. زنده می‌ماند چون در یک سطحی، به یک ترسِ پایه‌ای جواب می‌دهد—هم در حاکمان و هم در محکومان.

با این نگاه، دیکتاتورمنشی فقط چیزی نیست که از بالا تحمیل شود. چیزی هم هست که در طول زمان یاد گرفته می‌شود، تکرار می‌شود، در بطن جامعه نهادینه و عادی می‌شود. و اینجاست که داستان سخت‌تر—و مهم‌تر—از صرفاً کنار زدنِ یک نفر یا یک نظام پیچیده‌تر است.

سرچشمه‌ی اصلی دیکتاتور است یا دیکتاتورمنشی

وقتی دیکتاتورمنشی را روشن ببینیم، یک نتیجهٔ مهم از دلش بیرون می‌آید: دیکتاتور به‌تنهایی آن را خلق نمی‌کند. او فقط آن را مجسم می‌کند. آن را در یک چهره متمرکز و تقویت می‌کند. به آن نیروی نظامی و انتظامی می‌دهد. قبل از اینکه یک فرد یا گروه به رده‌های بالای قدرت برسد، زمین دیکتاتوری آماده شده است. عادت‌های ذکر‌شده در جامعه ریشه دوانده. کیفیتِ شنیدن و قدرت پذیرش نظر دیگران ضعیف شده است. مطاع بودن پاداش گرفته است. قطعیت ساده به حقیقت پیچیده ترجیح داده شده است. دیکتاتور فقط وارد نقشی می‌شود که از قبل در تار و پود چنین فرهنگی به صورت بالقوه وجود دارد. از این زاویه، وجود دیکتاتور آغازِ مشکل نیست بلکه نشانهٔ یک وضعیتِ عمیق‌تر است—وضعیتی که فقط محدود به نهادهای سیاسی نیست، در فرهنگ، روابط جمعی، و عادت‌های ذهنی مردم هم جریان دارد.

برای همین است که کنار زدنِ حاکمان، به‌تنهایی، به‌ندرت دیکتاتورمنشی را از ریشه درمی‌آورد.

وقتی همان شیوه‌های فکر کردن دست‌نخورده بماند—وقتی حقنه‌کردن نظر بر دیگران هنوز موجه به نظر برسد، وقتی خاموش‌سازی مخالفان هنوز لازم جلوه کند، وقتی پیروزی هنوز به‌معنای سلطه‌ی بر آن‌دیگری فهمیده شود—بالاخره یک چهرهٔ دیگری بیرون خواهد آمد تا این ساختار را جلو ببرد. این قلبِ معنا اغلب در خودِ جریان انقلاب رخ می‌دهد و منتظر فضای بعد از پیروزی نمی‌ماند.

در زمان فشار و انفجار، جنبش‌ها متمرکز می‌شوند. شتاب‌زدگی در تصمیم‌گیری رشد می‌کند. اعتراض و اختلاف ساکت می‌شود: «بماند برای بعد». اعمال زور به‌عنوان ضروری، گذرا و یا محافظتی توجیه می‌شود. زبان‌ها عوض می‌شود، شعارها عوض می‌شود، اما دیکتاتورمنشی آرام و بی‌صدا زنده می‌ماند و به حرکت خود ادامه می‌دهد. نه چون مردم ناگهان فاسد می‌شوند، بلکه چون این الگوهای زیرین میل دارند خودشان را تکرار کنند—به‌خصوص در فضای انقلابی.

اگر فقط روی شخص یا نظام سیاسی تمرکز کنیم، ممکن است پس از سقوط سیستم برای لحظه‌ای احساس پیروزی کنیم. اما اگر دیکتاتورمنشی دست‌نخورده بماند، باز هم بدنِ تازه‌ای برای خودش پیدا می‌کند. اینجاست که بسیاری از انقلاب‌ها، با وجود شجاعت و فداکاری، به یک مرزِ نامرئی می‌رسند: در تغییرِ اینکه چه کسی قدرت دارد موفق می‌شوند، اما اینکه قدرت چگونه فهمیده و اعمال می‌شود را دگرگون نمی‌کنند.

چرا زبان مهم‌تر از آن است که فکر می‌کنیم

کلماتی که به کار می‌بریم فقط واقعیت را توصیف نمی‌کنند. آن‌ها نیز ما را شکل می‌دهند، همان‌طور که ما آن‌ها را شکل می‌دهیم.

وقتی از جنگیدن با دیکتاتوری حرف می‌زنیم، بدون اینکه متوجه باشیم چند پیش‌فرض را در این واژه  حمل می‌کنیم: دشمنی هست که باید شکست بخورد. نبردی هست که باید بجنگیم و پیروز شویم.لحظه‌ای هست که بعد از آن مشکل حل می‌شود و از چنگال دیکتاتور رها می‌شویم.

این زبان آنقدر نهادینه شده‌است که طبیعی به نظر می‌رسد، به‌خصوص بعد از دوره‌های طولانی سرکوب توسط حکومت‌گران. زبانی که انرژی می‌دهد، جهت می‌دهد، شجاعت و حس هم‌دردی می‌دهد. اما هم‌زمان و بی‌صدا ما را داخل همان  حبابی نگاه می‌دارد که خودِ دیکتاتورمنشی بر آن استوار است: زور علیه زور، قطعیت علیه عدم قطعیت، بردن علیه دشمن.

واژه‌ی «جنگیدن» معمولاً دایره‌ی توجه را تنگ می‌کند. ما را به سمت فوریت، سرعت، حرکت بدون تحلیل و تکرار راه‌حل‌های ساده سوق می‌دهد. وفاداری را بیشتر از صداقت و کشف حقیقت پاداش می‌دهد، وحدت کاذب و موقتی را بیشتر از احترام به تکثر تشویق می‌کند. دقیقاً همین شرایط است که دیکتاتورمنشی در آن نفس می‌کشد، تخم‌هایش را می‌کارد و شروع به رشد‌ی دوباره می‌کند.

تغییرِ زبان در اینجا برای مؤدب بودن یا بیش از حد نرم بودن نیست. دربارهٔ تغییر این الگوی فکری و رفتاری است. اگر فقط با یک فرد یا یک رژیم دیکتاتور طرف بودیم، جنگیدن  شاید منطقی ‌می‌بود. اما دیکتاتورمنشی نهادینه شده—فرهنگی،اجتماعی، و روانی—نه تنها با جنگیدن حل نمی‌شود، بلکه تثبیت می‌شود.

این الگوها زیرِ حمله‌ی شعار‌ها فرو نمی‌ریزند. فقط وقتی دیگر «تمرین» نشوند، شروع به محو شدن می‌کنند. مقاومت مدنی، تمرین گفتگو، گسترش آگاهی، و فرهنگ‌سازی به برچیدنِ واقعیِ دیکتاتورمنشی کمک می‌کنند—به شکلی که «جنگیدن» هرگز نخواهد توانست.

بازاندیشیِ قابِ اندیشه انقلابی

حتی عنوانِ این مقاله—«از جنگیدن با یک دیکتاتور تا جنگیدن با دیکتاتورمنشی»—عمداً یک پژواک از همان مغلطه‌ای را دارد که می‌خواهد پشت سر بگذارد. عنوان‌های چنینی ما را در وضعیتِ تقابلی باقی نگاه‌می‌دارد قابِ اندیشه را ثابت نگاه می‌دارد و از بسط آن جلو‌گیری می‌کند.. پیشنهاد می‌کند که دیکتاتورمنشی هم یک دشمن است که باید شکست بخورد، نه چیزی که باید از آن آگاهانه و با صبر عبور کرد. زبانِ جنگی شاید برای گذار از این دیکتاتور به دیگری مفید باشد—اما برای مقصدی متفاوت بسیار محدود است.

اگر دیکتاتورمنشی در عادت‌های فکری، در زبان، در روابط جمعی، و در شیوهٔ برخورد ما با عدم قطعیت زندگی می‌کند، پس بیرون آمدن از آن نمی‌تواند شبیه یک رویاروییِ نهایی با دیو باشد. هیچ «نبردِ آخری» نیست که یک‌بار برای همیشه این الگوی نهادینه‌شده را شکست بدهد. آنچه در اینجا لازم است به کار گرفتن زورِ بیشتر نیست، بلکه ظرفیتِ بیشتر است. ظرفیتِ شنیدن نظرات متفاوت بدون نشان دادن واکنشِ فوری و یا درگیری لفظی. ظرفیتِ کنجکاو ماندن و تحقیق‌کردن وقتی هنوز وضوحی در دسترس نیست. ظرفیت در کنار هم نگاه داشتن صورت‌های متفاوت حقیقت. این ظرفیت‌ها مانند تار و پود‌هایی هستند که امکانِ بافتن فرش یک فرهنگِ واقعاً مشارکتی و به دور از دیکتاتورمنشی را فراهم می‌سازند.

این ظرفیت‌ها با پیروزی بر «شر» از راه نمی‌رسند. با تمرین جدی و مداوم رشد می‌کنند، آرام و در طول زمان. از این نظر، عبور از دیکتاتورمنشی بیشتر شبیه یاد گرفتنِ یک ساز موسیقی است تا جنگیدن. برای محقق کردن آن لحظه‌های نمایشیِ فتح وجود ندارد؛ فقط اراده جمعی و تمرین‌های روزمره‌ای هست که کم‌کم ظرفیت یک جامعه را متحول می‌کنند و بسط می‌دهند.

از امید به رویدادهای سیاسی تا تمرینِ مداوم

وقتی مردمی علیه ستم بلند می‌شوند، اغلب آرمان ارزشمند مشترکی دارند: یک حسِ عمیق که زندگی می‌تواند جورِ دیگری باشد، می‌تواند زیباتر باشد. اینکه کرامت انسانی مهم است. اینکه سکوت در این شرایط دیگر قابل قبول نیست. این آرمان مشترک نباید سرکوب شود، بلکه باید محافظت و هدایت شود.

محافظت کردن یعنی کمک کنیم با باطن پاک خود در تماس بماند و بالغ شود. کمک کنیم از واکنش‌گرایی انقلابی به مسئولیت‌پذیری برسد. از فوریت و شتاب‌زدگی در امان بماند و به عمق برود. از نیاز صرف به سرنگون کردنِ چهره‌ها، توجه‌اش را به دگرگون کردنِ الگوهای زیرین بسط بدهد. آینده فقط به دست کسانی ساخته نمی‌شود که به اندازهٔ کافی شجاع‌اند تا بجنگند. به‌دست کسانی ساخته می‌شود که وقتی مقاومت موفق می‌شود و یا نمی‌شود، هنوز می‌توانند با احترام به همه صدا‌ها گوش بدهند. کسانی که می‌توانند قدرت درونی خود را حفظ کنند بدون اینکه بر دیگران سلطه پیدا کنند. کسانی که وقتی جواب‌ها هنوز روشن نیست، به کاویدن سؤال‌های عمیق‌تر می‌پردازند.

این روشِ زندگی به مراتب سخت‌تر از جنگیدن با دشمن است، و البته امیدوارکننده‌تر و مؤثرتر. آزادمنشی همیشه در هر شرایطی به‌عنوان یک شیوهٔ زندگی ادامه پیدا می‌کند.

ماندن کنارِ پرسش

پس بالاخره چه باید کرد؟ چه کسی باید رهبری کند؟ کدام مسیر درست است؟

شاید کارِ مهم‌تر از پاسخ‌گویی این باشد که کمی بیشتر کنارِ این سؤال‌ها بمانیم و آنها را بسط دهیم:

دیکتاتورمنشی در زبان و فکرِ ما چطور جریان می‌یابد؟ کجا به روایت‌های سیاه‌وسفید پناه می‌بریم چون آهنگ تغییر کند به نظر می‌رسد؟ چرا و چه وقت دیگران را ساکت می‌کنیم و آنها انگ می‌زنیم؟ در کدام روابط اجتماعی از قدرت‌مان سؤاستفاده می‌کنیم؟

این‌گونه سؤال‌ها ممکن است در وهله اول ناراحت‌کننده‌ باشند و یا نرم و غیر واقعی به نظر برسند. آنها توجه ما را از صرف «حذف دشمن» به اطراف خودمان، به فضاهای روزمره‌ای که دیکتاتورمنشی بی صدا در آن‌ها می‌چرخد گسترش می‌دهند. هدف اصلی احساس گناه نیست. گسترش آگاهی است. انداختن نور بر سایه‌هایی است که دیکتاتورمنشی در آنها لانه کرده است. منفعل بودن هم نیست، بلکه فعال بودن است به شکلی اصیل‌تر و در طولانی مدت کارآمد‌تر.

این بلوغ فرهنگی به جنگِ قهرمانانه نیاز ندارد، اما به مراقبتِ مداوم نیاز دارد. آمادگی و جرأت برای دیدنِ اینکه چرا داریم همان چیزی را تکرار می‌کنیم که امید داریم پشت سرش بگذاریم. اینجا خط پایانی وجود ندارد. لحظه‌ای نیست که بتوانیم اعلام کنیم کار تمام شده است. اما جهت وجود دارد: به سمت نوعی از آزادی و بلوغ جمعی که هیچ دیکتاتوری نمی‌تواند جلوی رشد آن را بگیرد.