کرامت انسانی، الگوهای نهادینه شده ضد-انسانی و سؤالی در مورد انقلاب
این نوشته حاوی نگاهی انتقادی است به تحولات ایران در بهار سال ۱۴۰۱شمسی، که ضمن اشاره به الگویی فکری و رفتاری با عنوان کرامتزُدائی، سؤالی را مطرح میکند که مواجهه با آن شاید برای هر فردی که احساس نیاز به ایجاد تغییرات عمیق دارد، زاینده اشارههایی باشد…

شاید بهترین واژه برای باز کردن این مطلب کرامتزُدایی باشد.
کرامتزُدایی یک الگوی فکری است و زایندهی رفتارهای اجتماعی، که شاید بهتر باشد آن رفتارها را به عنوان بیماری اجتماعی تشخیص دهیم. علائم بارز این بیماری در تاریخ بشر و همینطور جوامع امروزی، به خصوص جامعه ایرانی کم نیست. چند مثال:
- در طی سالهای حکومتی که خود را جمهوری اسلامی نامیده است، بخشی از جامعه ایرانی که «غیر خودی» بوده، از طرف خودیها بطور سیستماتیک هدف کرامتزُدایی قرار گرفته است. از کمیتههای انقلاب گرفته تا گشتهای ثارالله، و سپس بطور نهادینه توسط بسیج و حراست، به نام اسلام از هر انسانی که مطابق تعاریف خودیها رفتاری نامتعارف داشته است کرامتزدایی شده است. برخورد فیزیکی، شکستن نوارهای موسیقی، بریدن موی بلند پسران، پاره کردن کلاههای غربی، بازرسی بیمورد کیفها و ماشینها به بهانههای امنیتی و هزاران مورد از این نوع همه از موارد کرامتزدایی در دهههای نوجوانی و جوانی من بود که به شخصه در خیابان و دانشگاه نه تنها شاهد آنها بلکه سوژهی مستقیم آنها بوده ام.
- کرامتزدایی استعمارگران از مردم کشورهای مستعمره، مانند بومیان آمریکا، آفریقا، هند و هر جایی که هدف استعمار بودهاست.
- کرامتزدایی اشغالگران و نظامهای آپارتاید مانند آفریقای جنوبی و فلسطین اشغالی.
- کشف حجاب اجباری در ایران و ترکیه.
- احمق و خطرناک خواندن مخالفان واکسیناسیون کوید و فشار دولتی و اجتماعی برای شکستن نظر و حق انتخابشان.
- برخورد فیزیکی با آخوندها و آنچه عمامهپرانی خوانده میشود.
- در سطوحی عمیقتر، غیر متمدّن دیدن انسانهایی که هنوز از نردبان مدرنیته بالا نرفته اند.
همهی این نمونههایی که شاید به ظاهر بیربط به نظر برسند ریشه در یک الگوی فکری و رفتاری دارند. وقتی شخصی و یا گروهی خود را حامل حق میداند و متعاقباً آن دیگری را باطل، وجدانش در تقابل با باطل بیحس میشود و به خود اجازه میدهد با طرف مقابل به گونهای رفتار کند که انگار کرامت انسانی ندارد. تشخیص دادن کرامت در دیگری زاینده احترام، تحمّل، شفقت و رفتار شرافتمندانه است. تنها با کرامتزُدایی از دیگری است که میتوان ضد کیفیتهایی مثل بیاحترامی، خشونت، خوارکردن و تحمیل به زور را برای خود توجیه ساخت.
نیاز به کرامتزُدایی از کجا میآید؟
وقتی شخصیّت انسانی هنوز نابالغ است و نفس کوچک هنوز رابطهای متناسب با حقیقت مطلق پیدا نکرده است، خود-حق-پندار است و به گونهای عمل میکند که حق با اوست. این کیفیت نفس امّاره شباهت زیادی به شِرک دارد. در حالی که منبع کرامت انسانها، هر انسانی، و نه فقط انسانها بلکه هر موجودی امرِ قُدسی است، نفس امّاره خود را در اجرای این امر (تعیین حدّ کرامت دیگران) شریک میکند. منبع تغذیهی نفس نابالغ حس کردنِ «خودِ جٰزئی» است که در تقابل با «بِجُز من» تولید میشود، که اوج آن تقابل با آن باطل بیرونی است. کرامتزُدائی فرزند طبیعی و غیر قابل اجتناب این تقابل خود-حق-پنداری با باطل است.
اگر ورای فضای استبداد و خفقان فضایی باشد که در آن نور مرحمت، شفقت، احترام و شرافت بر سایهی جهالت غلبه کند، بر اساس سطحی از (خود) آگاهی خواهد بود که کرامت-بین است، به خصوص در برابر هر آنچه غیر خودی است.
سؤال اینجاست که آیا این انقلاب رو به سوی تغییر این الگوی فکری و رفتاری، این بیماری اجتماعی و نابالغی جمعی دارد؟ و یا بر پایه همین الگوی فکری در حال شکل دادن لباسی نو بر بدنی بیمار است؟

