«چرا شما بهجای تمرکز برقتل عام و تخطئهٔ آن، بر کوبیدن پهلوی تمرکز کردهاید؟»

بخشی کوچکی از جامعهٔ ایرانیِ خارج از ایران هست که این روزها بیش از هر چیز دیگری به نقد کردن رضا پهلوی و فرهنگ پهلویچیها میپردازد. دایرهای از دوستان من هم هستند که در جریانهای پس از کوی دانشگاه و یا حتی قبل از آن، در ایران فعالیت سیاسی-اجتماعی داشتهاند. فعالیت نه به معنای حرفهای کوچهبازاریِ «خاک تو سر» آخوندی و هارتوپورت کردن و عربدهکشی در فضای مجازی. اینها در سختترین شرایط ماهنامه مینوشتند، حلقههای کتابخوانی داشتند، رشد تفکر سیاسی در ایران را با جدیت تعقیب میکردند، اعتراض میکردند، و بعضاً پوستشان با هوای زندان و حتی شلاق هم آشناست؛ منجمله خودِ من.
بگذریم از فحاشیها، انگزدنها و ادبیات بهشدت اقتدارگرایانهٔ پهلویچیها که به نظر من آوردن استدلال و منطق در برابر آنها یاسین به گوش خر خواندن است. در این چند روز، سؤالی زیر نوشتههای نقادان پهلوی تکرار میشود که به نظرم تا حدی منطقی است و پاسخ منطقی میطلبد. سؤال این است که: در شرایطی که قتلعامی در سطحی وسیع صورت گرفته، چرا شما بهجای تمرکز بر آن و تخطئهٔ آن، بر پهلوی تمرکز کردهاید؟ البته در اکثر موارد، این سؤال بهگونهای طرح میشود که در نهایت انگِ «پس شما هم طرفدار قتلعام هستید و همکار حکومت» منتقل میشود.
من از تکرار شعارها و مواضع سیاسیِ بسیار رایج دوری میکنم، نه به این دلیل که با نگرانیهای پشت آنها مخالفم؛ در بسیاری از موارد، تا حدی با آنها موافقم. بهعنوان مثال، با «شر» بودن پدیدهٔ دیکتاتوری، و بهخصوص مدل مطلقهٔ آقای خامنهای. من و ما هم میدانیم که روانپریشی مالیخولیائی این رهبری که خود را خدا پنداشته دلیل اصلی سایه شومی است که بر ایران گسترده شده است. اما مسئله برای من این است که وقتی یک حرف بیش از حد تکرار میشود، چه اتفاقی برای معنا و فهم آن میافتد. اجازه بدهید کمی زباندرازی کنم.
- اول اینکه اشباع شدن فضا، عمق را از بین میبرد. وقتی یک موضع به شعار تکراری تبدیل میشود، پیچیدگی واقعیت حذف میشود. تکرار جای اندیشیدن را میگیرد. اعلام مکررِ قطعیت اخلاقی جای تلاش برای درک را میگیرد. چیزی که شاید در ابتدا بیان مهمی از یک بیعدالتی بوده، کمکم توان خود را برای ایجاد بینش صحیح از دست میدهد. بهجای باز کردن فکر، آن را میبندد. برای من، مهمتر از نشان دادن همسویی با جمع، حفظ امکان دیدنِ روشن است. نه اینکه همسویی مهم نیست، امّا اولویت با چیز دیگری است.
- دوم اینکه این اشباع شعاری اغلب به روایتهای عوامگرای قربانیمحور دامن میزند. شعارهای پرتکرار معمولاً جهان را به دو بخش ساده تقسیم میکنند: قربانیان کاملاً بیگناه و عاملان کاملاً شرور. در حالی که بیعدالتی واقعی—و بسیار خشن، تا حد قتلعام هموطنان—وجود دارد، این نوع نگاه میتواند ناخواسته هویتها را ثابت و منجمد کند. در چنین فضایی، رنج به سرمایهٔ سیاسی تبدیل میشود، واکنش جای تأمل را میگیرد، و احساسات بلندتر از فهم ساختاری حرف میزنند. در اینجا نقد کردن دیگر به معنای جستوجوی حقیقت نیست، بلکه به آزمون وفاداری به «قربانیان» تبدیل میشود.
- سوم اینکه شعارهای بیش از حد مسلط، میدان دید را محدود میکنند. وقتی یک شعار خاص همهجا را پر میکند—مثلاً «آنها شر مطلق هستند»—جنبههای مهم دیگر، تاریخی، روانی، فرهنگی و اخلاقی، به حاشیه رانده میشوند یا اصلاً دیده نمیشوند. پرسشهایی که با روایت غالب همخوان نیستند، بهسرعت بهعنوان خیانت یا انکار تعبیر میشوند. اما دگرگونی واقعی اینگونه شکل نمیگیرد. تغییر با دیدنِ بیشتر ممکن میشود، نه کمتر. از این نظر، رفتار پهلویچیها در خائن خواندن طیف منتقد، همان رفتار اقتدارگرایانهٔ همه جریانهای فاشیستی است.
به همین دلیل، ترجیح میدهم آنچه را همهجا گفته میشود، تکرار نکنم. در اینجا، سکوت به معنای بیطرفی نیست؛ تلاشی است برای مقاومت در برابر شتابِ یک توافق و یک گفتمان سطحی از جنس «مرگ بر فلانی». من به شکلهایی از مشارکت معتقدم که سرعت را کم میکنند، فضا را دوباره باز میکنند، و اجازه میدهند لایههای مختلف واقعیت دیده شوند؛ صدای همه شنیده شود، حتی صدای «شر»—بهویژه آن بخشهایی که گفتنشان سختتر است، و نگهداشتنشان در گفتگو مسئولیت بیشتری میخواهد.
اگر سیاست قرار است چیزی بیش از چرخهٔ خشم و تأیید متقابل باشد، باید از فضایی محافظت کند که در آن پیچیدگی، مسئولیتپذیری و اندیشیدن واقعی بتوانند زنده بمانند. انتقاد از پهلوی در فضای امروز نیز در راستای همین ملاحظات است. برای واضحتر کردن این امر: اگر مرا به سالهای ۵۵، ۵۶ و ۵۷ ببرید، مثل امروز به سوگواری هموطنان کشتهشده در اعتراضها خواهم نشست، امّا از تکرار بیمحابای «مرگ بر شاه… شاه دزدید… شاه کشت» و «درود برخمینی» پرهیز خواهم کرد. در عوض، تا حد توانم اشاره خواهم کرد به اینکه صدای آقای خمینی بوی دیکتاتوری و فاشیسم میدهد. همانطور که همان دایرهٔ دوستانی که به آنها اشاره کردم، امروز مدام هشدار میدهند: صدای رضا پهلوی و فرهنگ عقبهاش بهشدت بوی فاشیسم میدهد.

