به محتوای اصلی بروید

حکومت عوض شود، الگو‌های درونی نه

تأملی دربارهٔ تغییرات اجتماعی، اپوزیسیون پهلوی، و الگو‌های درونیِ جنبش‌هایِ انقلابی

ای شهان کشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
کشتن این کار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخرهٔ خرگوش نیست
سهل شیری دان که صف‌ها بشکند
شیر آنست آن که خود را بشکند

مولانا

این ابیات پرسشی را پیش می‌کشد که ایرانیانِ خواهان تغییرات سیاسی کمتر فرصت یافته‌اند با آن روبه‌رو شوند — نه پرسش از کیستیِ دشمن و راه‌های مبارزه با آن، که پرسش از جنس آگاهی‌ای که به میدان دگرگونی می‌آوریم. وقتی جنبشی برای مبارزه با دیکتاتوری از درونِ همان الگوی فکری‌ای عمل کند که خودْ دیکتاتور-منشی را تولید می‌کند، شاید در نبردی پیروز شود، اما در وادی بلوغ فرهنگی و اجتماعی پس‌رفت خواهد کرد.

حکومت عوض شود، الگو‌های درونی نه

برای دهه‌ها، رهبری جمهوری اسلامی و گفتمان غالب بر آن، استعمار و قدرت‌های خارجی را همچون منبع اصلی دشواری‌های ایران به تصویر کشیده است. بی‌گمان مداخلهٔ خارجی نقشی مهم در تاریخ معاصر ایران داشته است، به خصوص مشکلات بعد از انقلاب اسلامی؛ اما این روایت بارها به ابزاری برای منحرف کردن توجه عمومی از ناکامی‌های نهادی، فرهنگی و ساختاریِ خود کشور بدل شده است — از جمله فساد در لایه‌های مختلف نظام سیاسی حاکم، سوءمدیریت اقتصادیِ دولت‌ها، سرکوب نظام‌مند جامعهٔ مدنی، و فرسایش تدریجی بلوغ اجتماعی که فرهنگ مادی‌گرای مدرن خود به‌طور فعال آن را تشدید کرده است. تقلیل واقعیت‌های پیچیده به یک علت بیرونیِ یگانه، مانع از آن شده است که شرایطی نیز که نیازمند دگرگونی از درون‌اند فضای مناسب را پیدا کنند — و دگرگونیِ اساسی، پیش و بیش از هر چیز، نیازمند بلوغ فرهنگی و اجتماعی است.

امروز، بخش بزرگی از اپوزیسیون — به‌ویژه رهبریِ پیرامون رضا پهلوی و حلقهٔ او، و شبکهٔ سازمان‌یافته‌ای که با نام «شیر و خورشید» شناخته می‌شود — همان الگو را، اما در جهتی معکوس، بازتولید می‌کند. اگر به سخنان و پیام‌های عمومی آنان در توییتر، یوتیوب، اینستاگرام، فیسبوک و تیک‌تاک گوش دهیم — پلتفرم‌هایی که توسط شرکت‌هایی چون متا، ایکس‌کورپ و بایت‌دنس چنان طراحی شده‌اند که به خشم پاداش دهند و ظرافت‌سنجی را به حاشیه برانند — با الگویی تکرارشونده روبه‌رو می‌شویم: همه چیز به یک دشمن واحد فروکاسته می‌شود — جمهوری اسلامی و نهادهای پیرامون رهبر آن — و در مقابل، عوامل عمیق‌تر و ریشه‌ای‌تر — شرایط ساختاری، فرهنگی و تاریخی‌ای که ایران امروز را پدید آورده‌اند — تا حد زیادی نادیده گرفته می‌شوند. روایت تغییر کرده است، اما سازوکارِ بنیادین — قربانی‌سازی، دوقطبی‌سازی، تقلیل پیچیدگی به داوری‌های اخلاقیِ مطلق — به طرز چشمگیری یکسان مانده‌است. گویی دو سپاه، با پرچم‌هایی متفاوت، در یک میدان می‌جنگند و هیچ‌یک نمی‌پرسند که خودِ این جنگیدن ایدئولوژیک چه بلایی بر سر بلوغ فرهنگی و اجتماعیِ جمعی می‌آورد.

در باب مسئلهٔ نفوذ خارجی، برای خواندن الگوی تاریخی نیاز به اسناد محرمانه نیست. سرویس‌های اطلاعاتی غرب — از کودتای ۱۳۳۲ که سیا و ام‌آی‌سیکس آن را طراحی و اجرا کردند تا دهه‌ها عملیات پنهان، جنگ اطلاعاتی و ارتباطات راهبردی‌ای که از آن پس منطقه را شکل داده است — بارها تواناییِ تمرین‌دیده‌ای را در شناسایی، پرورش و تقویت جنبش‌های اپوزیسیونی نشان داده‌اند که منافع ژئوپلیتیک آن‌ها را تأمین می‌کنند. حلقهٔ پهلوی، با نمادپردازی سلطنت‌طلبانه‌اش، دست‌ودلبازی‌اش به حمایت نظامی خارجی، و پیام‌رسانی‌ای که بیش از هر چیز برای مخاطبان و پلتفرم‌های غربی تنظیم شده است، به‌خوبی در همین الگوی آشنا جای می‌گیرد. اینکه آیا این راهبردِ ارتباطی مستقیماً به دست نیروهای خارجی طراحی شده یا صرفاً بازتاب الگویی از نفوذ است که در طول نسل‌ها عمل کرده، تمایزی است که از نظر عملی تفاوت چندانی ایجاد نمی‌کند. نتیجهٔ مشهود یکی است: جنبشی که واژگان، چارچوب‌بندی و معماری عاطفی‌اش بی‌درز با سنتی کهنه و مستند از مداخلهٔ غرب در حیات سیاسی ایران هم‌راستا است — جنبشی که برای بلوغ فرهنگی و اجتماعی طراحی نشده، که برای جنگی زرگری طراحی شده است و در نهایت منافع آن به جیب ارباب قدرت ریخته خواهد شد.

ایران یک بار این مسیر را زیسته است. انقلاب ۱۳۵۷ ائتلافی گسترده و پرشور از نیروهای گوناگون را گرد هم آورد که همگی در مخالفت با حکومت شاه اشتراک داشتند. اما از آن‌جا که این جنبش ظرفیت‌های درونیِ لازم برای گفت‌وگویِ سازنده، خودانتقادی و نگرش سیستمی را در خود پرورش نداده بود، جریانی که بیش از دیگران از قطعیت برخوردار بود و کمترین مدارای ممکن را نسبت به مخالفت داشت، قدرت را قبضه کرد و دیگر نیروها را به‌تدریج از میدان به در برد. دشمن حذف شد — پیروزی‌ای میدانی — اما الگوی بنیادین، الگوی روحیِ نابالغِ اقتدار‌گرایی، دست‌نخورده باقی ماند. و «دیگریِ» تازه‌ای بر تخت اهریمن نشست. این است خطر هر جنبشی که پیروزی سیاسی را با بلوغ فرهنگی و اجتماعی اشتباه می‌گیرد — که گمان می‌کند با کنار زدن یک فرد یا یک نظام، دگرگونی اساسی نیز تحقق یافته است.

فهم این‌که چرا این الگو — در هر دو سوی این شکاف — تداوم می‌یابد، مستلزم نگریستن به زیر شعارها، به سه الگوی اجتماعی-روان‌شناختیِ بنیادینی است که یکدیگر را تقویت می‌کنند. تغییر واقعی برای ایران — نه صرفاً تغییر حاکمان، که بلوغ فرهنگی و اجتماعیِ یک جامعه — نمی‌تواند از رویارویی صادقانه با این الگو‌های زیرین بگریزد.

نخست: ساختار شخصیتی نابالغ و زخم‌های روحی التیام نایافته. گرایش به دیگری‌سازی — یعنی تقسیم جهان به خیرِ مطلق و شرِ مطلق — پیش از آن‌که یک راهبرد سیاسی باشد، نوعی سازوکار دفاعیِ روان است. این سازوکار به فرد یا جامعه امکان می‌دهد الگوها و تاریکی‌های بررسی‌نشدهٔ خود را بر دشمنی بیرونی فرافکنی کند و از رنجِ مواجههٔ صادقانه با خویشتن بگریزد. به همین سادگی، جنگیدن با دشمن بیرونی جای تلاش برای بلوغ فرهنگی و اجتماعی را می‌گیرد. فرهنگ مادی‌گرای مدرن، با جهت‌گیری بی‌امان خود به سوی بیرون — به سوی مصرف، تصویر و نمایش — به‌تدریج آن ظرفیت‌های درونی‌ای را که خودشناسی به آن‌ها نیاز دارد — سکوت، درون‌نگری، شکیبایی — تحلیل برده است. جمعیتی که از این ظرفیت‌ها محروم شده باشد، به‌طور طبیعی به سوی جنبش‌هایی کشیده می‌شود که به‌جای حقایق پیچیده، دشمنانی ساده عرضه می‌کنند. از همین‌جاست که میل به اهریمن‌سازی پدید می‌آید. این میل بیش از آن‌که از باور سیاسی سرچشمه بگیرد، ریشه در نوعی اقتصاد روانی دارد؛ زیرا بسیار آسان‌تر است که شر را در «دیگری» بجوییم تا آن را در ساختارهایی ببینیم که خود در آن‌ها زندگی می‌کنیم، در تاریخی که به ارث برده‌ایم، و در الگوهایی که بی‌آن‌که آگاه باشیم، خود نیز بازتولیدشان می‌کنیم. بلوغ فرهنگی و اجتماعی اما دقیقاً در همین نقطه آغاز می‌شود: آن‌جا که فرد یا ملت، به جای انگشت نهادن به سوی دشمن، رو به سوی الگو‌های نهادینه‌شده خویشتن می‌کند.

دوم: فقدان نگرش سیستمی در مقیاس اجتماعی. بخش بزرگی از گفتمان سیاسی — چه از سوی جمهوری اسلامی و چه از سوی اردوگاه پهلوی — جامعه را همچون ماشینی می‌بیند که تنها یک قطعهٔ آن خراب شده است: حاکم را عوض کن، همه چیز درست می‌شود. گویی بلوغ فرهنگی و اجتماعیِ یک ملت را می‌توان با یک فرمان صادر کرد. اما یک ملت ماشین نیست. جامعه، موجودی زنده است که از برهم‌کنش ساختارهای اقتصادی، نظام‌های آموزشی، عادت‌های فرهنگی، زخم‌های جمعی و الگوهای روان‌شناختی شکل می‌گیرد — و موجود زنده با فرمان تغییر نمی‌کند، با پرورش تغییر می‌کند. تغییر دادن یک رهبر و یا نظام، در حالی که همهٔ این شرایط دست‌نخورده باقی مانده‌اند، شبیه آن است که نامِ روی تابلوی یک بیمارستان را عوض کنیم و فرض کنیم بیماری‌ها ریشه‌کن خواهند شد. هیچ‌یک از دو سو شهروندان را به نگرش سیستمی دعوت نمی‌کنند — به این‌که بپرسند علت‌های گوناگون چگونه بر یکدیگر اثر می‌گذارند، نهادها چگونه رفتار را شکل می‌دهند، و چرا هر دگرگونیِ پایدار باید هم‌زمان در سطوح مختلف، به خصوص فرهنگی و احتماعی رخ دهد. در عوض، واقعیت را به یک علت و یک راه‌حل تقلیل می‌دهند، زیرا نگرش سیستمی بسیج‌سازی را پیچیده می‌کند. این نوع اندیشیدن، شکیبایی، فروتنی و توانِ زیستن با ندانستن را می‌طلبد — کیفیت‌هایی که جنبش‌های انقلابی به‌شکلی نظام‌مند از میان برمی‌دارند، چرا که با منطق جنگ و نبردِ بیرونی ناسازگارند.

سوم: عطش تعلق ایدئولوژیک. فرهنگ مدرن، تجربهٔ تعلق اصیل به جمع، تداوم نسل‌ها و مشارکت معنادار در چیزی فراتر از خویشتن را به‌تدریج فرسوده است. در چنین شرایطی، عطش برای تعلق ایدئولوژیک شدت می‌گیرد. وقتی جامعه‌ای از ریشه‌های عمیق خود گسسته شود — از راه مدرن‌سازی شتابان، جابه‌جایی بیش از حد، تبعید، یا تهی‌شدن سنت‌های موروثی از معنا — خلأ حاصل را هویت ایدئولوژیک پر می‌کند. عضویت در «جنبش» یا «مقاومت» جایگزینی می‌شود برای آن احساس ریشه‌داریِ ازدست‌رفته. این تعلق، به انسان هدف، هویت و حس همبستگی می‌بخشد — اما بهایی نیز دارد: اندیشه‌ی مستقل. در چنین فضایی، مخالفت با جنبش دیگر صرفاً اختلاف‌نظر نیست؛ خیانت به قبیله تعبیر می‌شود — واژگانی از منطق جنگ، نه از منطق بلوغ فرهنگی و اجتماعی. به همین دلیل است که نقد راهبردهای رهبری رضا پهلوی یا پرسش از شعارهای شیر و خورشید با چنین سرعتی به بی‌وفایی به ملت محکوم می‌شود: گروه ایدئولوژیک به آخرین ظرفِ باقی‌مانده برای احساس تعلق بدل شده است، و انسجام درونی آن باید به هر قیمتی حفظ شود. الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی نیز این پویایی را چندین برابر تشدید می‌کنند؛ وفاداری قبیله‌ای را به نمایشی روزانه بدل می‌سازند که ارزش آن با تعداد لایک‌ها، بازنشرها و دنبال‌کنندگان سنجیده می‌شود — حال آن‌که بلوغ فرهنگی و اجتماعی در خاموشی و بی‌نشانی رشد می‌کند، نه در هیاهوی میدان.

این سه الگو از یکدیگر جدا نیستند. آن‌ها در چرخه‌ای بسته، پیوسته یکدیگر را تقویت می‌کنند. ساختار روحی نابالغ به دشمن نیاز دارد. فقدان نگرش سیستمی تحلیل را در همان سطح نگاه می‌دارد و همه چیز را به دشمن نسبت می‌دهد. عطش تعلق ایدئولوژیک تضمین می‌کند که هر کس بخواهد تصویر را پیچیده‌تر کند — هر کس که از شرایط عمیق‌تر فرهنگی بپرسد، یا الگوهای روان‌شناختیِ درون خودِ جنبش را نام ببرد — به‌سرعت به‌عنوان خائن از جمع رانده ‌می‌شود. و در مرکز این چرخه، فرسایشِ نظام‌مندِ بینش و اندیشهٔ مستقل نشسته است.

در جنبشی که زیر سلطهٔ این سه نیرو شکل گرفته باشد، خودِ اندیشیدن به امری خطرناک بدل می‌شود. اینکه کسی پیش‌فرض‌های خود را صادقانه بررسی کند، روایت غالب گروه را به پرسش بکشد، یا پیش از واکنش انقلابی اندکی درنگ کند — نه‌تنها تشویق نمی‌شود، بلکه فعالانه مجازات می‌شود. فردی که به تفکر مستقل روی می‌آورد، به‌تدریج منزوی می‌شود، برچسب می‌خورد و از دایرهٔ تعلق بیرون رانده می‌شود. جنگی خاموش علیه بلوغ فرهنگی و اجتماعی — و این جنگ را نه دشمن بیرونی، که خودِ جنبش به راه می‌اندازد. در گذر زمان، جنبش علیه همان ظرفیت‌های شناختی‌ای گزینش می‌کند که روزی برای حکومت کردن به آن‌ها نیاز خواهد داشت: کنجکاوی، توانِ تردید کردن به خود، و آمادگی برای بازنگری در فهم خویش. آنچه باقی می‌ماند جمعی است سرشار از انرژی و وفاداریِ بسیار، اما ناتوان از آن نوع اندیشیدنی که دگرگونیِ راستین — دگرگونی‌ای از جنس رشد، نه از جنس تسخیر — به آن نیاز دارد.

در اینجا پرسشی جدی مطرح می‌شود: آیا این مدل از جنبش اجتماعی، آگاهانه از سوی بازیگران بیرونی پرورش یافته است؟ بی‌گمان فعالان سیاسی خارج از کشور، لابی‌گرانی که با اندیشکده‌های مستقر در واشنگتن در ارتباط‌اند، و قدرت‌های خارجی‌ای که تغییر حکومت در ایران را در راستای منافع ژئوپلیتیکی خود می‌بینند، از شیوهٔ ارتباطی جنبش پهلوی سود برده‌اند. و سرویس‌های اطلاعاتی غرب — که الگوی تاریخی‌شان در شکل‌دهی به جنبش‌های اپوزیسیون ایرانی نسل‌ها را در بر می‌گیرد — در این سه الگوی روان‌شناختی فرمولی کتابی برای یک جنبشِ وابسته باز خواهند شناخت: به قدر کفایت پرشور برای بی‌ثبات‌سازی نظام حاکم، و در عین حال به‌لحاظ ساختاری ناتوان از آن اندیشهٔ مستقل، نگرش سیستمی و خودانتقادی‌ای که ممکن است روزی منافع حامیان غربی خود  را به چالش بکشد. به بیان دیگر، جنبشی که برای جنگیدن ساخته شده، نه برای بلوغ فرهنگی و اجتماعی. اما شاید پاسخِ عمیق‌تر، کمتر رنگ‌وبوی توطئه داشته باشد و در عین حال نگران‌کننده‌تر باشد: فارغ از نفوذ خارجی، این سه الگوی زیرینْ جنبش را به سمتی می‌برند که ناگزیر همان پیام‌های کورکننده را بازتولید کند. خودِ رسانه نیز بخشی از مسئله است. معماریِ الگوریتم‌محور و خشم‌پاداش‌دهِ شبکه‌های اجتماعیِ مدرن — خواه هدایت‌کننده‌ای خارجی در کار باشد، خواه نباشد — تقریباً هر جنبشی را که در بطن آن زاده شود، به سوی ساده‌سازی، قطب‌بندی و دشمن‌سازی سوق می‌دهد. میدان نبرد را فراهم می‌کند، بی‌آن‌که فضایی برای بلوغ فرهنگی و اجتماعی باقی بگذارد.

دگرگونی واقعی برای ایران با جایگزین کردن یک حاکم با حاکمی دیگر، در حالی که الگوهای عمیق‌تر دست‌نخورده باقی بمانند، به دست نخواهد آمد. جنبشی که به‌راستی بتواند جامعه را دگرگون کند، باید همان ظرفیت‌هایی را در خود پرورش دهد که هم جمهوری اسلامی و هم اپوزیسیون پهلوی از آن‌ها غفلت کرده‌اند: باید بتواند با پیچیدگیِ واقعیت دست و پنجه‌ نرم‌کند، بی‌آن‌که شتاب‌زده به دنبال مقصر بگردد؛ باید بتواند با نگرش سیستمی ببیند که علت‌های گوناگون چگونه بر یکدیگر اثر می‌گذارند؛ و باید گونه‌ای از  حس تعلق را بنا کند که برای حفظ خود، به حضور دشمنی بر دروازه نیاز نداشته باشد. چنین جنبشی باید ظرفیت اندیشهٔ مستقل را بازیابد — اندیشه‌ای که جرئت می‌کند یقین‌های خود را نیز به پرسش بکشد، که می‌تواند با تردید زندگی کند بی‌آن‌که به انفعال فروغلتد، که فهمیدن را بر پیروز شدن ترجیح می‌دهد. و باید بیاموزد — آرام، شکیبایانه، بی‌هیاهو — چگونه به صدای دیگری گوش دهد، چگونه اختلاف نظر را به جای خیانت، به منبعی برای فهم بدل کند، و چگونه پیش از آن‌که سایهٔ خود را بر جهان فرافکنی کند، نخست آن را در درون خویش به تماشا بنشیند. اینها مهارت‌هایی نیستند که در گرماگرم نبرد به دست آیند؛ اینها ثمرهٔ بلوغ فرهنگی و اجتماعی‌ای تدریجی‌اند — بلوغی که در سکوت و درنگ و کار فرهنگی مداوم ریشه می‌دواند، نه در هیاهوی فتح.

این‌ها آرمان‌هایی انتزاعی نیستند. این‌ها همان معماریِ درونیِ عملی‌ای هستند که هر جامعه‌ای، اگر بخواهد از میدان جاذبهٔ زخم‌های تاریخیِ خود بیرون بیاید، ناگزیر باید آن‌ها را در خود پرورش دهد. ایران از دیرباز صاحب سنتی فکری بوده است که دقیقاً همین ظرفیت‌ها را می‌پروراند؛ ظرفیت‌هایی که این سه الگو به‌تدریج نابود می‌کنند. سنت اشراق — که در ایران زاده شده است و به دست سهروردی، میان فرشته‌شناسی زردشتی و فلسفهٔ اسلامی پلی برقرار کرد — ذهن را به دیدن واقعیتی لایه‌مندتر از آن‌ که در یک علت واحد بگنجد فرا می‌خواند. مولانا و حافظ وفردوسی نیز، اگر جدی خوانده شوند و نه صرفاً با نگاهی احساساتی، از سخت‌گیرترین کالبدشکافانِ نفس‌اند؛ کسانی که خودفریبی را با دقتی می‌شکافند که روان‌شناسی مدرن تازه در دهه‌های اخیر به آن نزدیک شده است. آنچه این میراث به ما عرضه می‌کند، شعر به‌عنوان زینتِ کلامی نیست. این سنت، بدیلی منضبط برای همان الگوهای محدودکننده‌ای است که در این نوشته از آن‌ها سخن رفت: توانِ خودنگری، در برابر واکنش دیگری‌ساز؛ حساسیتی سیستمی، در برابر تقلیل تک‌علتی؛ و شکلی از ریشه‌داری که برای معنا یافتن، به حضور دشمنی بر دروازه‌ ایديولوژیک نیاز ندارد. این سنت، به زبان دیگر، هنرِ بلوغ فرهنگی و اجتماعی است — بلوغی که قرن‌ها پیش از آن‌که روان‌شناسی مدرن آن را مفهوم‌پردازی کند، در جان فرهنگ ایرانی ریشه دوانده بود.

و این میراث، تنها در نام‌های بزرگی چون سهروردی، مولانا یا حافظ خلاصه نمی‌شود. امروز نیز، در گوشه‌وکنار ایران و در میان ایرانیانِ مهاجر، انسان‌های فروتن بسیاری، در فضاهایی کوچک و تقریباً نامرئی، سرگرم همان کاری هستند که تیترهای خبری از دیدنش بازمی‌مانند. حلقهٔ کتاب‌خوانی‌ای کوچک در آپارتمانی آرام. معلمی که با کودکان بر زندگیِ درونی و رشد شخصیت کار می‌کند. جمعی که به‌جای همبستگی بر پایهٔ خشم مشترک، اعتماد را از راه همکاری و مشارکت فرهنگی از نو می‌سازد. اینان هزاران هزار نهری هستند که به‌ندرت بر سکوهای اجتماعی تجلیل می‌شوند. بیانیه صادر نمی‌کنند. قهرمان رسانه‌ها نیستند. اما مشغول کاری‌ ریشه‌ای‌اند که چشم‌های نا‌محرم نمی‌بینند: بازگشت آرام و بی‌جلوه به آن حکمت عمیق فرهنگی، پرورش بلوغ شخصیت، و ترمیم تاروپود پیوندهای اجتماعی‌ای که جنبش‌های ایدئولوژیک از هم می‌گسلند.

پرسش این نیست که آیا ایران به چنین ژرفایی دسترسی دارد یا نه. همیشه داشته است و دارد. پرسش این است که آیا این جریان‌های آرام و کم‌صدا فرصت خواهند یافت که رشد کنند و سر‌انجام یکدیگر را پیدا کنند و رودی شوند، یا همچنان نیروهای پرهیاهو و تنگ‌نظر — نیروهایی که بلدند بجنگند اما بلد نیستند به بلوغ فرهنگی و اجتماعی برسند — صحنه اصلی احتماع را در اختیار خود نگاه خواهند داشت.