الگوهای درونی یک تمدّن در حال مرگ
مردمی که فراموش کردهاند معنای تعلق داشتن چیست، باور میکنند که امنیت چیزیست که میشود با زور به دست آورد. و همینطور، در سکوتی پر از ترس پنهان، سربازهایشان را مثل بذر در سراسر زمین پخش میکنند، بمبهایی میسازند آنقدر بزرگ که نتوان برایشان عزاداری کرد، و اسمش را میگذارند قدرت. اما اشتباه نکنید — این قدرت نیست. این بیریشگیست، ناتوانیست که زره پوشیده و صادر میشود.— استفن جنکینسون

این روزها، الگوهای درونی عمیقی در حال شکل دادن به اتّفاقات خاورمیانه هستند؛ یکی از مهمترین آنها، نوسان بین دو قطب تاریک “قربانی” و “زورگو” است. دولت استعمارگر و اشغالگری که در قلب این منطقه کاشته شده، فقط میتواند از یکی از این دو قطب تاریک عمل کند — یا از جایگاه قربانی، و یا از جایگاه زورگو. قادر نیست از مرکز آرام و مقدّسِ «تعلّق داشتن به امری قدسی» عمل کند و این موضوع بسیار عمیقتر از سیاست و سیاستمداران است.
در دنیای الگوهای درونی، قربانی و زورگو — یا در تاریکترین شکلش، تجاوزگر — دقیقاً متضاد هم نیستند. آنها دو روی یک سکّهاند، گرهخورده در رقصی از قدرت و بیقدرتی.
زورگو یا تجاوزگر، نمایشی تحریفشده از نیازی عمیق و ناامیدانه برای کنترل و غلبه بر دیگری است. اما زیر این خشونت ظاهری، همان زخم اصلی پنهان است: زخم ناتوانی. زورگو این زخم را به بیرون میریزد و به دیگران آسیب میزند. چیزی که قربانی درون خود نگه میدارد، زورگو آن را به عمل تبدیل میکند.
الگوی قربانی، از تجربهی مغلوب شدن، ساکت شدن، یا مورد تجاوز قرار گرفتن میآید — چه از نظر جسمی، احساسی، یا روانی. این الگو معمولاً زخمی عمیق در خود دارد که حتی هویت فرد را شکل میدهد؛ و ترس، ناتوانی، یا پذیرش خاموش رنج را به همراه میآورد.
این دو الگو، دو شکل مختلف از یک انشعاب درونی هستند — یکی درد را میپذیرد، دیگری آن را به دیگری تحمیل میکند. هر دو از یک جدایی به دنیا آمدهاند: جدایی از خود، از همدلی، و از توان احترام گذاشتن به حضور امر مقدّس در دیگری.
این الگوها فقط نشانهی پایان یک دوران نیستند، بلکه ویژگیهای اصلی یک تمدن مادّیگرا هستند — تمدّنی که حالا زخمهایش دارد بیشتر و بیشتر نمایان میشود. جهانبینی مادیگرا، بریدگی عمیقیست از سرچشمهی واقعی قدرت؛ قدرتی که در جهانهای درونی، در نظمهای مقدس، در روح و در عالم معنا ریشه دارد.

